... حالا دلم میخواهد بروم زیر آن پنکهی سقفی، با همان صدای خِرخِرِ پیوستهاش، بخوابم. دراز بکشم روی ملافهی نهچندانتمیزِ و چروک، روی همان تختِ سفریِ فنردارِ زهواردررفتهی یکنفره، پاهایم را جمع کنم توی شکمم، پنجره را باز کنم تا صدای عبورِ تکوتوکِ سواریها گم بشود لایِ سکوتِ صبورِ لعنتیِ تبریزیها، کفشهایم را بگذارم زیر سرم، کتم را بکشم روی صورتم و بخوابم. لیوانِ آب هم همانطور دستنخورده بماند روی همان میزِ فلزیِ رنگورورفتهی زیرِ پنجره. تا خودِ غروب.
مرصی.
Post a Comment