رسیدم خونه، مازیار تازه از خواب بیدار شده. میگه بیا بریم اتاق من بازی کنیم. میگم من خستهم بابا. میخوام یه چرت بخوابم. میگه نخواب! میگم خوابم میاد. پاشو بیا بریم تو تخت من تو رو بغل کنم و بخوابم که کیف کنم قبل از خواب. میگه خب. میاد دراز میکشه بغلم. سولماز میاد دنبالش. میگه نمییام. پیش بابا میمونم. رسمن اونقدر آروم و بیمقاومت تو بغل تنگِ من دراز میکشه تا خوابم ببره. بعد میره پیِ بازیش.
گفتم اینجا هم ازش تشکر کرده باشم. همین.
من باب این که زئوس حفظشان کند
همین
Post a Comment