« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-05-18 خوشیِ زبانش کافی است یا مکررش کنیم، ها؟After all, to let someone into your home is to let them into your life. And we never know what sort of horrible secrets they carry with them...Yes, we must be very careful with those we invited to our lives because some will refuse to leave D.H, S-4, E-14 آیه داریم اصلن، در بابِ این که حتا اگر آنقدر بالهای اشتیاقتان هنوز مبسوط نشده که بنشینید درستودرمان دسپرتفیلان ببینید، حداقل یادتان بماند که با از دستدادنِ نریشنهای خانمِ راوی، در انتهای هر اپیزود( آن طور که برمیدارد زمین و زمان را به هم میدوزد، آن طور که پنجرهپنجرهوار عبور میکند دوربینِ معظمش از روی زندهگی آدمهای قصه، آنطور که میدوزد تمامِ تکههای ظاهرن پراکندهی داستان را، آنطور که اصلن ورای شکوشبههها و گرههای سطحیِ ماجرا، یکهو میپردازد به کنهِ ماجرا، به اصل و بنمایهی این همه ظاهرسازیهای خالهزنکانه، آنطور که تمامِ تلخیِ سرشتِ سوزناکِ زندهگیِ شخصیتهای سریال (اینجا دیگر اجازه دارید تعمیم بدهید!) را میآورد جلوی رویتان، آنطور که آرامشِ خوابِ شبانه را میرباید از چشمتان، آنطور که تناقض میآفریند میانِ بسترهای ظاهرن آرامِ آدمهای محلهی ویستریا با خردهجنایتها و خردهخیانتها و خردهخباثتها و خردهشرافتهای انسانی، بسا انسانیشان، آنطور که آنطور که آنطور که با آن صدای نرم و ملایم و ترسناکش همهی نداشتههایشان/مان را به رخ میکشد، همهی جاهای خالی، حفرههای مبهمِ سیاه، تراژدیهای ناگزیرِ زندهگی، شکنندهگیِ همهچیز، همهچیز، همهچیز، آنطور که تهی میکند تهِ دلِ آدم را، آنطور خبر میدهد از جایگاهِ راویِ آگاه از آینده، از تقدیرِ محتومِ این/ما آدمها، از سنگینیِ تحملپذیرِ هستی) معرفتِ بزرگی را از دست دادهاید، بیخود و بیجهت خودتان را و خانوادهتان را و عزیزِ دلتان را و دلبندهایتان را محروم کردهاید از لذتِ مازوخیستیِ تماشای این جور چیزها! پ.ن: ها راستی این را هم از دست ندهید که بدجوری آن روی دیگرِ سکهی موضوع است. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment