این بدون شک بهترین و خواندنیترین مطلبی بود که دربارهی آراءِ لوفور، طی این سالها خواندم. دلم نیامد دوباره اینجا دعوتتان نکنم به خواندنِ هزاربارهی این نوشتهی معرکهی راب شیلدز. توضیح این که کامنتها و بحثهای خیلی خوبی ذیلِ همین مطلب در کامنتدانی گودر طی چند روز اخیر اتفاق افتاده که سعی میکنم خلاصهای از آن را همین جا بیاورم، بعدن. ممنون از مرضیهی عزیز که بابِ این بحثِ شیرین را بعد از مدتها گشود.
راب شيلدز- استوارت اِلدن/ ترجمه: اميرهوشنگ افتخاريراد - 5 خرداد 1388
«امروزه يكبار ديگر ديالكتيك در دستوركار قرار گرفته است، البته نه همچون ديالكتيكِ ماركسي؛ چنانكه ديالكتيكِ ماركس همچون ديالكتيكِ هگلي نبود.»
توضيح مترجم: لوفور در كنار تعميمِ نقد حيات روزمره، مدرنيته شهر، توليد فضا، به ماترياليسم ديالكتيك نيز پرداخته است. مفهوم ديالكتيك از زمان افلاطون دچار دگرديسيهايي بوده است صورتبندي بسيار سادهشده آن: اگر A، B است و اگر B، C است، پس آنگاه A، C است. اين همان منطق صوري ارسطو است. بهزعم هگل، تركيب A و B ميشودAB. در اين ميان به عقيده آدورنو، كل ديالكتيك هگلي، ايجابي است. (ما در مقالهاي مستقل به ديالكتيك منفي آدورنو ميپردازيم.)
از آنجا كه ماركس براي بيگانگي اهميت خاصي قائل بود، لوفور اين پنداشت را كه ماركس يك ماترياليستِ "محض" است، رد ميكرد زيرا بيگانگي هم مفهومي انضمامي است و هم انتزاعي. لوفور در كتاب ماترياليسم ديالكتيك درباره انديشه ديالكتيكي در ماركس مينويسد: مقولات در سال 1859(نقد اقتصادسياسي) انتزاعياند. اما در سال 1867 ماركس تشخيص ميدهد كه هيچ انتزاعِ محضي وجود ندارد. انتزاع همچنين امر انضمامي است، و انضمامي از ديدگاهي، انتزاعي است. همه آنچه بريا ما هست، انتزاعِ انضمامي است.(ص88).
همچنين ماترياليسم ديالكتيك، بهزعم لوفور، دو جزء هستند كه بايد در تماميتِ يك "فرد تامِ" نابيگانهشده، درهم ادغام شوند، فردي كه هم سوژه و هم ابژه شدن است- صورتبندياي كه باعث ميشود كارِ لوفور با نقدِ فردگرايي ماركوزه مقايسه شود. "فرد تام" مفهومي است كه از تعبير ماركس در دستنوشتههاي اقتصادي و فلسفي گرفته بود: "انسان، ماهيت تام و تمام خود را، به شيوهاي تام و تمام، در مقام انساني تام، از آنِ خود ميكند." از نظر لوفور، رشد و تكاملِ يك جامعه متعلق به "انسان تام"، نه نتيجه پيشرفتِ اجتنابناپذيرِ تاريخي است، و نه ثمره ساختارهاي اقتصادي بلكه مستلزمِ تلاشِ بيوفقه و مداوم براي راززاديي از مناسبات اجتماعي است.
درباره تفسير ماتراليسم ديالكتيكي كه لوفور بسط ميدهد، دو نظر متضاد وجود دارد. برخي بسطدهندگان و شارحان لوفور مانند ادوارد سوجا و راب شيلدز، معتقدند كه افزودن جزء سوم در ديالكتيك، آن را بدل به تريالكتيك كرده است يا به عبارتي فضا را وارد ديالكتيك كرده كه به آن مي گويند ديالكيتكِ فضامند (spatial dialectics). اما استوارت اِلدن معتقد است كه اينها تفسير كاملي از لوفور ارائه ندادهاند. بهزعم او لوفور به ديالكتيكْ بعد فضا نداده است يا آن را فضامند نكرده است. آيا او يك تاريخِ فضا(مكان) يا تاريخِ فضامند(spatial history) را نوشته، تاريخ را فضايي كرده است يا فضا را تاريخي؟
اِلدن معتقد است كه لوفور فضا را تاريخي كرده است و او همچنان اولويت را به زمان و تاريخ در ديالكتيك داده است البته در ماترياليسم تاريخي، فضا به حاشيه رفته است، و لوفور در مقام يك ماركسيستْ فضا را در ديالكتيك لحاظ كرده است. بنابراين، اينكه لوفور ماترياليسم ديالكتيك را مكملِ فضا كرده است يا فضا را وارد ديالكتيك ماترياليسمْ، هنوز محل بحث است. اما سواي اين تفسيرهاي متناقض، آنچه در همه مشترك است، اين است كه لوفور تفسير ماترياليسم ديالكتيك را بسط داده است و بر يك تِرم سوم (l´space ) تاكيد كرده است. او بر تاريخيّتِ ديالكيتك، فضا/مكان را مكمل كرده است، بعدي كه در همچون «زندگي روزمره» در قرن بيستم اهميت يافته بود. بهعبارتي ديگر، حيث مكاني(زماني) را با حيث زماني(تاريخي) همراه ميكند. آنچه درپي ميآيد ترجمهاي آزاد از بخشهايي از كتابهاي «لوفور، عشق و پيكار(ديالكتيك فضايي)» نوشته راب شيلدز و «شناخت لوفور (نظريه و امكان)» نوشته استوارت اِلدن است كه هريك تلاش كردهاند ابتدا نقل قولهاي مستقيم از خود لوفور بياورند. بنابراين عمدهْ نظريات خود لوفور درباره منطق صوري و ديالكتيكي است.
***
روند ديالكتيك از منطق صوريِ ارسطويي، منطق ديالكتيكيِ هگل تا ماترياليسم ديالكتيك بوده است. منطق صوري، منطق صورت يا منطق فرم، مانند گرامر زبان، چون صرفا با فرم سروكار دارد و نه محتوا، دامنه و كاربرد محدودي دارد. بنابراين، منطقِ انتزاع است. پس وجودِ يك منطق انضمامي، يك منطق مبتني بر محتوا ضروري ميشود، نوعي از منطق كه منطق صوري، جزئي درون آن باشد. اين منطق، منطق ديالكتيكي است كه هگل مبدع آن است. در اين منطق، فرم و محتوا باهم مرتبطاند. بهواقع، از هم غير قابل تفكيكاند اما هنوز متفاوت از هم هستند. لحاظ نكردنِ محتوا، خطر فروغلتيدن به فرماليسم را دارد اما تحليل بدون فرم نيز ناقص و معيوب است.
بهزعم، لوفور، اين محتواست كه طبقهْبنياد است. در مورد منطق انضمامي، يك تحليل طبقاتي هميشه نمايان ميشود. تاكيد زياد بر فرم، حاملِ خطر بيشتري است. در اين صورت، ما به منطق صوري منتهي نميشويم بلكه به فرماليسمِ منطقي ميانجاميم. چنان كه با تفوقِ ساختارگراييِ يك جزء يا تِرم، به يك ايدئولوژي منتهي ميشويم. يكي از ايرادات منطق صوري اين است كه اگر يك چيز، هرگز چيز ديگري نيست و اگر هر ايدهاي يا مطلقا صادق است يا مطلقا كاذب، آن وقت تناقضاتِ واقعي بين هستي و انديشه از انديشه حذف ميشوند.
هگل تلاش ميكند اين نقص را «رفع» كند. پيش از او، كانت بين محتوا و فرم، بين ادراكِ ما از جهان و چيز-در خود، قواي معرفت از ابژه معرفت، تمايز قائل ميشود. بهزعم لوفور، ايده محوريِ دكترينِ هگلي، "آگاهي از يك وحدتِ نامتناهيِ غني و پربار بين انديشه و واقعيت، بين فرم و محتوا، يك وحدت ضروري است، كه دلالت بر تضادهاي دروني انديشه دارد." هر تضادي، يك رابطه است كه در آن يك تِرم بر ديگري غلبه ميكند و تعالي مييابد. بدينترتيب، اينْ يك طريقِ منفيِ تفكر نيست بلكه شيوهاي مثبت و سازنده است كه تِرمهاي يكسويهْ برتري مييابند.
لوفور ميگويد منطق ديالكتيكي جايگزين منطق فرمي(صوري) نيست و آن را از بين نمي برد بلكه متعالي تر از آن است. بنابراين رابطه منطق و ديالكتيك، به نظر لوفور، رابطهاي ديالكتيكي است. در زمان طرح اين ايده، ماركسيسم ارتدوكس آن را مطرود كرد. ژدانوفيسم معتقد بود كه منطق ذاتا بورژوايي است و كلا مجزا از ديالكتيك است. ماركس منطق هگل را به خاطر رازآميزبودناش هنوز ايدئاليستي ميدانست.
به نظر لوفور با آن كه هگل تِرم سومي را لحاظ كرد(سنتز) اما به يك تقسيم دوتايي بين حياتِ معمولي و گذاري انسان در جهان، و قلمروي ايدهها، سلطنتِ انديشه و آزادي ادامه داد. هگل معتقد بود كه كل محتواي تجربه بشري، كه متناقض است، قابل فهم است. اما اگر به طور نامتناهي غني و پربار است پس هر متفكري ميتواند آن را درك كند، نه صرفا يك متفكر. و اگر اينگونه باشد، پس ديگر بهطور بيپاياني غني و پربار نيست. محتوا همواره در خطر اين است كه انتزاعي شود زيرا اجازه ميدهد كه درك شود و به چنگ آورده شود. مشكل در اين بود كه هگل كنش را با كنشِ انديشه خلط ميكرد.
همانطور كه گفته شد منطقِ ديالكتيكي، به شكل مدرناش، از هگل در واكنش به "منطق صوريِ" ارسطويي(formal logic) آغاز ميشود. مسئله منطق صوريِ ارسطويي، مسئله فرم و قواعدِ عملكرد است نه محتوايي خاص و محتواهاي منطق. بنابراين وقتي ارسطو ميگويد: الف، الف است؛ اگر الف، ب است؛ اما ب، ج است، پس الف، ج است، گوياي اين است كه منطق صوري، كاري به محتوايِ اين برهان ندارد.
لوفور براي حصول به نظريه ديالكتيكي خود، ابتدا از هگل بهره ميبرد. فرضا از تاريخ فلسفه نقل ميكند: حركت انديشه مستقل از هر محتوايي شناسايي ميشود. فرضا الف از يكي دانستنِ خود با خود، تا يكي دانستنِ خود با ج، راه تازهاي را طي مسير ميكند، حتي اگر ربطي به ابژههاي موردِ تامل نداشته باشد. منطق صوري، داراي يك هويتِ كاملا ساده و تهي است كه قابل صورتبندي نيست. لوفور در ادامه درباره هگل ميگويد: «تئوريهاي منطقيِ امر واقع، چنان كه هگل به طعنه خاطر نشان ميكند، همواره نسبت به چيزها رفتاري بسيار رئوف و رقيقالقلب داشته اند؛ آنها خود را با تفكيكِ تناقضات از امر واقع سرگرم كردهاند تا آنها را در ذهن فرو برده و لاينحل رها كنند. بدينترتيب، جهان عيني سرانجام از واقيتهاي مجزا و ساكن، از ماهيتها، جوهرها يا پارههايي كه نسبت به هم بيروني و بيگانهاند، ساخته ميشود.
دقيقا همانطور كه الف نسبت به ب بيروني و بيگانه است. و ميبينيم كه حق محتوا را ادا نميكند. لب كلام، برهانِ الف، الف است دال بر اين است كه الف، " نا الف" نيست. چنين منطقي، روندِ منطقي را كه با آن نفي عمل ميكند، از نظر پنهان ميكند. بنابراين در منطق صوري، يا منطق اينهماني، الف، الف است و ب، ب است، نفي ( نا الف، نا ب)، و همچنين تغييرِ الف ميشود ب، مورد چشمپوشي قرار ميگيرد. نسبت به محتوايِ خود كه استوار بر آن است، كور است.
توجه كنيم كه در استدلالات و براهين روزمره، عدم و نيستي قطعا صادق است، هيچچيز يا عدم مطلقا پوچ يا كذب است. «هر تزي به گونه اي به طور مطلق دفاع كند، كذب است، به گونهاي بهطور نسبي( محتوايش) دفاع كند، صادق است؛ و به گونهاي به طور نسبي(نقدِ مستدلاش از تز ديگر) نفي كند، صادق است، و به گونهاي به طور مطلق( دگماتيسم اش) نفي كند، كذب است.» بنابراين ديالكتيك در اين معنا هنرِ روشن كردنِ ايدهها از طريقِ مبادله پرسش و پاسخْ ، بدل به روشي شد، روشي براي مقابله با سفسطه كه صرفا موجب تصادمِ كذب با حقيقت ميشد.
لب كلام اينكه در منطق صوري، مسئله فرم و محتوا بياعتبار بود و توجه به محتوا حائز اهميت نبود. لوفور خاطرنشان ميكند كه هگل در علمِ منطق، ديالكتيك را تكنيكي نشان ميدهد كه وجوه و مناسباتِ كلمات و چيزها را تحليل ميكند، بدون اينكه ماهيت آنها را تخريب كند؛ علمي كه هر آنچه را كه در ايدههاي متناقضي كه بين آنها فاهمه مشترك نوسان ميكند، صادق است، آزاد مي كند. انديشه در ميانِ تناقضات حركت ميكند. در اينجا باز لوفور از خود هگل نقل مي كند: «نفي همچنين يك ايجاب است؛ هر آنچه متناقض ميشود، به يك سطح صفر، به يك نيستيِ انتزاعي تقليل نمي يابد بلكه ذاتا به نفيِ محتواي خاصش واداشته ميشود؛ به عبارتي ديگر، چنين نفي اي نفيِ تام و نمامي نيست بلكه نفيِ متعينِ چيزيست كه از بين رفته است، و بنابراين يك نفيِ متعين است. نتيجه، كه يك نفي متعين ميشود، داراي يك محتواست؛ اين يك مفهوم نوين است، كه توسط نفي اش عيني شده است ... اين مفهوم نوين، حاملِ ديگري است اما افزون بر اين چيزي بيش از ديگري است، وحدت آنهاست».(هگل، كتاب I )
اين سنتز، يك تِرم سوم است. هگل به آن ميگويد منطق ديالكتيكي. اين تِرم سوم، تناقضها را وحدت و استعلا ميبخشد و هر چيزي كه در آنها متعين است را حفظ مي كند. اين نوع ديالكتيك، جزء صوري و فرميِ تناقض را حذف ميكند، هر تِرمي را فراسوي خودش پرتاب ميكند، آن را از يكي دانستن و همذاتپنداريِ محدودش با خودش جدا ميكند، و درون اين حركتِ سنتز ميگنجاند، يا aufheben: «بدينسان آنچه استعلا مييابد، نيست نميشود.
نيستي و عدم، واسطه است، حال آن كه يك تِرم كه استعلا داده ميشود، واسطه شده است؛ يك ناموجود است، اما تنها تا جايي كه ثمرهاي است كه از يك موجود پديد آمده است؛ بنابراين درون آن هنوز تعيني دارد كه از آن پديد آمده است. اين واژه aufheben داراي دو معناست؛ هم معناي " نگه داشتن" يا " حفظ كردن" ميدهد و هم " به چيزي خاتمه دادن"».(هگل، كتابII ) موقعيت سنتز كه مفهومِ غير قابل اطميناني براي aufheben است، ميتواند يك تِرم بيروني، يا يك ديگري" باشد كه يك تناقضِ ديالكتيكي را استعلا دهد يا آن را حفظ كند. در اين مفهوم است كه فرهنگْ يك تِرم سوم يا سنتزي( نه يك جزء ساده "روبناي" درون يك رابطه ديالكتيكي با يك "زيربناي" ماركسيستي) در رابطه با تناقضاتِ سرمايهداري است.
هگل معتقد است كه هر حركتي، موردي از عملِ تعالي دادن است كه تصوري از پيشرفت را درون عقل تثبيت ميكند و تاريخ در مقام ضرورت كاهش مييابد. اين سنتز، منطق صوري را حذف نميكند اما آن را با نشان دادنِ اينكه چيزي بيش از منطقِ واقعيتهاي ساده و جاري است، تعالي ميبخشد. هويت را از بين نميبرد بلكه بدان محتوايي ميدهد، يك اينهماني. لوفور اين ايده را از دائرهالمعارفِ علوم فلسفي بيرون ميكشد و خلاصه مي كند: «ديالكتيك هگلي در پيِ احياي زندگي و حركتِ معطوف به مجموعِ واقعيتهايي است كه قابل فهم شدهاند، حركت معطوف به گزارهها و مفهومهاست. اين ديالكتيك، آنها را درگيرِ يك حماسه عميقِ ذهني ميكند. تمام تناقضاتِ جهان... بنابراين تمام موجودات و تمام گزارهها، همراه با مناسباتشان، وابستگيهاي متقابل و تعاملاتشان، در حركتِ تام و تمامِ محتوايشان، هريك در جايگاه خودش در "لحظه" خاص خودش، قابل درك است. شبكه واقعيتها و نيروها و مفاهيمِ مجزا و منفكْ بدل به عقل ميشوند».(لوفور، 1968) اما بهزعم هانري لوفور، "فلسفه هگل هنوز جهانِ انسان، در واقعيتِ دراماتيكاش" نيست.
بنابراين، لوفور به نقد ماركس و انگلس از هگل، يعني ماترياليسم ديالكتيك ميرسد. نقد ماركس بهدليل اولويتِ ذهن بر ماده يا حكومت ايدئاليسم بود. هگل سيستمي را عرضه ميكرد كه در آن تمام تضادها به لحاظ فلسفي حل ميشد اما ماركس جهاني عيني و يوتوپيايي دنيايي و عملي مطالبه ميكرد. "ابهام هگل بر آن فلسفه منطبق بود، با اسرارآميزترين ميلِ به ترفند ذهن، كه قصد تعميم و سلطه را دارد تا نيستي را حذف كند، عدم را بيرون از خودش رها كند، هر موقعيتِ يك سويه را كنار بگذارد و استعلا دهد."
هگليانيسم نوعي از زندگي روحي را كه هنوز معتبر است نمايندگي ميكند. ما در پي اين نيستيم كه تناقضات را تسليم خود يا جهان كنيم؛ تناقضاتِ موجود در جهان، در انسان، در هر فردي را از خودمان پنهان نميكنيم بلكه برعكس، بر آنها تاكيد مي كنيم، هرچند چه بسا رنج بريم، زيرا ثمربخش است كه اين تناقضات تكهتكه شوند، زيرا هنگامي كه تناقضات تحملناپذير ميشوند، ضرورتِ فراررفتنِ آنهاْ محكمتر ميشود از هر مقاومتي از جانبِ اجزايي كه درحال از بين رفتن هستند؛ چنين است يك اصلِ دروغين روحاني، هم محزون هم شاد، يكسره عقلاني و روشن...
...فرهنگ مدرن انسان را ناگزير ميكند كه در " در دو دنياي متناقض زندگي كند. از يك طرف، شاهد هستيم انسان در فعليتِ معمولي، و گذراي اين جهان زندگي ميكند، كه زير بار كمبود و فلاكت خم شده، اسيرِ ماده است؛ از طرف ديگر، انسان خود را تا ايدههاIdeas، تا حد پادشاهيِ انديشه و آزادي برميكشد؛ تا جايي كه او اراده است به خود قوانيني را اعطا ميكند." اما وقتي دست به چنين كاري گماشت، "جهان را از فعليتِ زندهاش عريان ميكند و آن را به انتزاعيات تجزيه ميكند." بنابراين بدن و روح، انديشه و واقعيت روزمره... بردگيِ واقعي و قدرت تئوريكِ عقل، فلاكتِ هستيِ انضمامي و حاكميت با شكوه اما خياليِ ايده، تمام اينها در تضاد هستند... هگليانيسم نميتواند آنچه را كه مسبب رنج واقعي ماست، محو يا توجيه كند.
از طرف ديگر نميتوان متد هگل به منزله ديالكتيك را به گونهاي پذيرفت كه زندگي تنها در چارچوبِ مفاهيم منطقي درآيد و تحققِ ذهن در نهادهاي اجتماعي همچون دولت كه سركوبگرانه عليه فرد عمل ميكند، صورت گيرد. ماركس اين وضعيت را در حكمِ شكلي از بيگانگي نفي ميكرد." بدينخاطر است كه كل ِ تاريخ بيگانگي... چيزي نيست جز تاريخ توليدِ انديشه انتزاعي، انديشه نظرورزانه، انديشه منطقي."
ماركس و انگلس، نقد خود را بر كار فوئرباخ كه تَرَك مهلكي را در سيستم هگل نشان داده بود، ساخته بودند: اگر ذهن، طبيعت و ماده ميشود، در اين صورت ماده ميشود ذهن، كه بناي ديالكتيك هگل را از بين ميبرد. فوئرباخ ادلهاي ميآورد كه فلسفه، دينِ سيستم يافتهشده، است و پيشنهاد كرد كه افراد و مناسباتشان را با يكديگر جلوي فلسفه پساهگلي بگذاريم. ماركس و انگلس فرد را به منزله موجود انضماميِ اجتماعي در مناسبات تاريخي-جغرافياياش تبيين كردند.
بنابراين ماترياليسم ديالكتيك، درپيِ بازگرداندنِ قدرت انديشه به آن بود با مرتبط كردن انديشه به عمل و راندنِ ديالكتيك هگل به تحليلِ انضماميِ اجتماعي و سرآخر پيش از آن كه به سمت طبيعت حركت كند، در مناسبات اقتصادي آن را به كار ميگيرد. لوفور ميگويد ما نيز بايد به نوبه روش ماترياليسم ديالكتيك را براي مسائل معاصر خود به كار بريم: «حقيقت در كليت يافت ميشود... فلسفه نميتواند فعاليت كاملِ برين باشد. حقيقت، امر انضمامي است؛ انتزاعيات فلسفي به سختي اثر واقعي دارند. نميتواند هيچ مطلق ساكني باشد... نظرورزي بايد تعالي يابد».
همچنين بايد در اينجا اضافه كنيم كه لوفور در مرحلهاي ديگر ضمن تبيين نظريه ديالكتيك خود از نيچه نيز وام ميگيرد. به واقع aufheben هگل را با überwinden يا چيرگي نيچه مقايسه و امكاناتِ يك سنتز را از نو بررسي ميكند: تاريخ رشد آگاهيْ مبتني بر هگل؛ تحليل انتقادي از دولت و سازماندهي اقتصاديِ جامعه استوار بر ماركس؛ و نقد ارزشها و عامليت خلاق برگرفته از نيچه. a و b در هم منحل ميشوند تا c پدپد آيد. لوفور سعي ميكند اين ديالكتيك را با مدلِ چرخشيِ چيره شدن و بازگشت جاودانِ نيچه گره بزند.
در اين تعبير، اجزاء در هم منحل نميشوند بلكه از نو آغاز ميشوند. البته آنچه لوفور انجام ميدهد تا حدي مبهم و ناتمام باقي ميماند. به همين منوال مفهوم شورمندي ديونسيِ نيچه و استفاده از فستيوال را براي ايضاح انقلاب به كار ميبرد. در فستيوال انقلابي، ارزشها از نو ارزشيابي و كشف ميشوند. او كمون پاريس را با تراژدي و درام كه فسيوالهاي خونين هستند و در دل هريك شكست، قرباني، و مرگ قهرماني كه با تقدير در ميافتد، مقايسه ميكند. كمون، بهزعم لوفور، افق نويني از امكانات براي آينده ميگشايد. و او سرانجام با تاكيد بر فضا space، آن را وارد ماترياليسم ديالتيك ميكند: اساسِ ماترياليسم ديالكتيك را از زمان به فضا(مكان) منتقل ميكند. اين بار رشدِ ديالكتيكيِ شيوههاي فضا و مناسباتشان با سرمايه را تبيين ميكند: «ديالكتيك امروزه ديگر به حيث تاريخي و زمان تاريخي ، يا به يك مكانيسم گذرايي مثل " تز- آنتي تز- سنتز" چنگ نميزند... بدينترتيب، اين چيزي نوين و غامض است: ديالكتيك ديگر منضم به حيث زماني نيست. بنابراين، رديههاي تاريخيتِ هگلي نميتواند در مقام نقدِ ديالكتيك عمل كند. براي بازشناختِ فضا، براي بازشناختِ آنچه در آنجا " رخ ميدهد" ، از نو بايد ديالكيتك را سر گرفت».
با لحاظ كردن توليدِ اجتماعيِ فضا، ديالكتيك سه بخش ميشود. فضا، ابتدا به ساكن، داراي مشكلات كلامي است. فرضا واژه هاي"تاريخي" يا " سياسي" انگيزههاي انساني، هدفمندي و گرايش يه حيات را منتقل ميكنند. اما فضا، ناقلِ ايستايي، خنثي بودن، و انفعال است. براي اينكه چنين ذهنيتي زدوده شود بايد به تحليل فضاي اجتماعي بيانديشيم. فضاي اجتماعي حامل قلمروي عمل سياسي است. ديالكتيك با چنين پيشفرضي سهتايي و فضامند ميشود. اينْ شكل نويني از " ايجاب- نفي-نفيِ نفي" است. نه هگل و نه ماركس عبارت" تز-آنتي تز-سنتز" را به كار نبردند. فيخته چنين به كار برد.
فرمول ماركس و انگلس، ايجاب-نفي-نفيِ نفي بود. دوئاليسمِ ايجاب – نفي، تحتالشعاعِ تِرم سوم يعني نفي ِنفي است. به واقع اين تِرم ميتواند آن را تغيير و جابهجا كنذ. اينْ معناي ضمنيِ فلسفيِ گزاره لوفور است كه ديالكتيك ميتواند تعميم داده شود به "تريالكتيك"، كه در آن جايگاهي براي ديگربودگيotherness درون ماترياليسم ديالكتيك باز ميشود. توصيف لوفور از "ديالكتيك سهتايي" كه خود چندان آن را به كار نگرفت، ديالكتيكِ سهبخشي بود كه شامل يك تز با دو آنتي تز بود. توصيف او از فضاي اجتماعي گوياي عمل، نظر، و فضاي تخيل شده است كه اجزايي هستند كه در يك فضامندسازيِ اجتماعي باهم سنتز مي كنند. جزء سوم نفيِ نفي چيزي بيش از معادلِ دو تاي ديگر است.
لوفور از فضاي مدرَك يا درك شده، تصور شده، و زيسته به ترتيب بهعنوان معادلهايي براي عمل، نظر، تخيل شده استفاده ميكند. حال بياييد همين نكته را اين گونه به كار بريم: ما يك عمل يا دركِ روزمره داريم( همان چيزهايي كه در زندگي روزمره با آن سر و كار داريم و عملا موجودند، فرضا فضاي پارك را در نظر بگيريد) كه در تضاد با تئوري يا مفاهيمِ فضايي/مكاني هستند (اين جزء چيزهايي است كه در نظريه و تئوري موجودند و فرضا در قلمروي شهري، تكنوكراتها با آن سروكار دارند، يك جزء سوم(بگيريد همان پوتوپيا، چيزهايي كه بايد باشد) كه كاملا ديگري(متفاوت) است اين دو جزء را به هم مربوط ميكند. نام آن فضاي كاملا زيسته يا خلاق است. حال اين سه جزء طبق ماترياليسم ديالكتيك بايد باهم سنتزي صورت دهند. البته با دو آنتي تز. سنتز در تِرم چهارم، تِرم فرارونده،نهفته است. لوفور به آن مي گويد l´space يا فضامندسازي .spatialization به قول لوفور "ما يك سياستِ فضا داريم زيرا فضا سياسي است. ديالكتيك، امكانِ تحليلِ شدن را ميدهد.
سه جزء ديالكتيك را فرضا ميتوان در موسيقي، يا به عبارتي هنر زمان، ديد: ملودي، هارموني، ريتم. به همين طريق ميتوان جهان مدرن را با تكيه بر سه جزءِ متضادِ دولت/ ملت/ طبقات تحليل كرد. ما ميتوانيم مواردي از شدن را اضافه كنيم كه صرفا از طريق ديالكتيكِ سه تاييِ مبدعِ ماركس به چنگ آوريم." اما استوارت اِلدن، تفسير ديگري از ديالكتيكِ لوفور تبيين ميكند. بهزعم او، لوفور همواره بر ديالكتيكِ سه تِرمي تاكيد ميكند.
لوفور در "دوازده تز در باب منطق و ديالكتيك" مينويسد: ما در ساحتِ ميانجي بين منطق و ديالكتيك هستيم، دير يا زود، ديالكتيك، تِرم سوم را وارد ميكند. دياكتيك نه خود را به يك تِرم منفرد و نه دو ترم متفاوت تجزيه نميكند. لحاظ كردن ترم سوم، گوياي يك دگرگوني در انديشه است، تكوين آن در جهاني است كه در روند شدن است. ترم سوم نشانگر هم تعقيد و بغرنجيِ متناقضِ امر واقع و هم حركتي است كه از تناقض پيدايش ميشود و معطوف به فرارفتن از آن است. (تصويري از اين ايده: در ماركس، سه تاييِ " كار/سرمايه/سود-از-محصولاتِ-زمين. در موسيقي، سهتاييِ ريتم/ملودي/هارموني. و غيره.)
اِلدن اين نظر شيلدز را كه لوفور "زمينه ماترياليسم ديالكتيك را از زمان به فضا منتقل ميكند" رد ميكند. به واقع، به نظر او، لوفور، فضا را جايگزينِ تاريخيّتِ هگلي نميكند. الدن، همچنين تفسير ادوارد سوجا را كه طبق آن مبتني بر ترم سوم در حكمِ ديگربودگي است، قبول ندارد. بهزعم او، عبارت dialectique de tripliciteكه لوفور به كار ميبرد، به معناي جايگزين كردنِ تريالكيتك يا گنجاندن فضا در ديالكتيك به جاي استدلال ديالكتيكي نيست بلكه لوفور با تمايل ماترياليسم ديالكتيك به تصويرِ خطيِ تغيير تاريخي مسئله دارد. به همين دليل مفهوم غير خطيِ نيچهاي از پيشرفت را لحاظ ميكند تا به ديالكتيك مجال دهد كه نه به دو ترم تجزيه شود بلكه روند سهتايي پيش گيرد، به نحوي كه سنتز بر دو ترم ديگر بتواند عمل كند.
بنابراين، ترم سوم، نتيجه ديالكتيك نيست بلكه آنجاست، اما در حكمِ نتيجه يا نفطه اوجِ نيست. به اعتقاد الدن، تصور لوفور از depassement(غالب شدن، مستولي شدن) بيشتر معناي überwinden نيچه را ميرساند تا aufheben هگل را. لوفور خاطرنشان ميكند كه در نيچه، überwindenميچربد به aufheben . بدينترتيب، وارد كردن فضا به معناي اين نيست كه ديالكتيك، فضامند ميشود بلكه ديالكتيكِ غيرخطي بر فضا حمل ميشود. مسئله لوفور علمِ فضا نيست بلكه تئوري توليد فضاست.
Post a Comment