« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-05-02

روزی که صبحش با ویسکیِ داغ شروع بشود، میانش به بلاه‌بلاه بگذرد، دمِ غروبش باید هم که به این آسمانِ کبودِ مغزکاهوییِ پربادِ بارانِ مستتردار لب‌ریز از دل‌تنگی برای همه‌ی چیزهایی که نداری و نیست، ختم بشود. شب را هم که خدا بزرگ است، لابد.



Comments: Post a Comment