« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-06-07 یکِ یکِ یکاقلیما نشسته است روی هرهی دیوار. یقهی ژاکت پشمیاش را کشیده بالا، دستهایش را کرده در جیبِ شلوارِ جینش. کفشهایش را درآورده. کمی قوز کرده به جلو. چشمهایش را ریز کرده تا هیات مردی را که از دور میآید، بهتر ببیند. هیاتِ مردِ نامعلوم مصممتر از آن است که «آدم» باشد. میگذارد قندِ درونِ دلش آبتر شود. قابیل است که سوار بر موتور میرسد. اقلیما قطرههای عرقِ روی پیشانی و بازوهای برهنهی قابیل را میبیند و تصمیمش را میگیرد. جفتپا میپرد پایین و پشت به قابیل راه میافتد. قابیل موتور را تکیه میدهد به دیوار. میافتد دنبالِ اقلیما. پیچِ دیوار را که رد کرد، اقلیما را از شانههایش میگیرد و تکیه میدهد به دیوار. اقلیما سرش را میآورد بالا. در چشمهای قابیل نگاه میکند. قابیل عکسِ تاخوردهای از جیب عقبِ شلوارش بیرون میکشد. نشانِ اقلیما میدهد. اقلیما پیراهن هابیل را تشخیص میدهد که جابهجا لکههای خون روی آن پاشیده شده است. سرش را روی شانهی قابیل میگذارد و گریه میکند. قابیل بستهای از زیر لباسش بیرون میآورد. تنظیفِ دورش را باز میکند. سنگی لبهدار که آغشته به خون است. میگذارد توی دستهای اقلیما. بعد میرود به سمت موتور. سوار میشود. استارت میزند و در گرد و غبارِ پشتِ سرش گم میشود. اقلیما سنگ را پرتاب میکند به سمت قابیل که دیگر دور شده است. دماغش را با آستینِ ژاکتش پاک میکند./ لبودا تندتند کاغذهایی را امضا میکند. هابیل سعی میکند او را منصرف کند. لبودا توجه نمیکند. هابیل تکهسنگی از جیبش بیرون میآورد که لبهی تیز آن آغشته به خون است. سنگ را میگیرد جلوی لبودا. لبودا مبهوت به سنگ خیره میشود. از کشوی میزش تکهسنگ خونآلود مشابهی را بیرون میآورد. هابیل با دوربین از هر دو سنگ عکس میگیرد./ قابیل و هابیل روی صندلیهای چوبی جلویِ کافه نشستهاند به تختهنرد. حوا آن طرفتر دارد سازدهنی میزند. آدم ولو شده جلوی آفتاب، روی تخت. چشمهایش را بسته. اقلیما به سرعت از کافه خارج میشود. کیسهای توی دستش دارد. بسته را میاندازد جلوی پایِ هابیل و با قدمهای بلند دور میشود. هابیل بسته را با نوکِ پا به سمتِ قابیل هل میدهد. قابیل بسته را برمیدارد. هابیل تخته را میبندد و بلند میشود. قابیل بسته را آرامآرام باز میکند. تمثالِ ناشیانهای است که با چوب تراشیده شده. شبیه زنی با سینههای درشت و پاهایی کوتاه./ اقلیما پردهی اتاق را کنار میزند. هابیل و قابیل در قابِ پنجره رو به هم ایستادهاند. چشمدرچشم./ هابیل چالهای میکند. نور مهتاب دشت را روشن کرده است. دمی بیل را کنار میگذارد و از بطریِ روی تختهسنگ، جرعهای مینوشد. لکههای خون جابهجا روی پیراهنش نشسته. بیل را برمیدارد و به کندن مشغول میشود. صدای قارقارِ کلاغی در دوردست./ لبودا از پشت آرامآرام به آدم نزدیک میشود. آدم دارد شمعدانیِ نازکی را قلمه میزند. لبودا با کفِ دست چشمهای آدم را از پشت میگیرد. آدم دستهای لبودا را از روی چشمهایش برمیدارد و میبوسد. لبودا خودش را در آغوش آدم میاندازد. آدم لبهای لبودا را میبوسد./ قابیل پشتِ باجهی بانک است. سر چیزی چانه میزند. عاقبت مستاصل بیرون میآید. هابیل روی موتور به انتظارش نشسته است. حرکت میکنند. اقلیما وارد بانک میشود./ حوا نشسته روی صندلیِ عقب سواریِ سفید. سیگار میکشد. آدم کاپوتِ سواری را بالا زده و خم شده روی موتور. حوا در را باز میکند و پیاده میشود. دور سواری میچرخد تا به پشتِ سرِ آدم برسد. از پشت آدم را بغل میکند./ لبودا با قلممو رنگ قرمز را مینشاند روی لبهی تکهسنگی نوکتیز. سنگ را لای دستمال میپیچد. حوا در قاب در ظاهر میشود. لبودا بسته را پشتش پنهان میکند. حوا رویش را برمیگرداند./ قابیل و لبودا برهنه کنار ساحل دراز کشیدهاند. لبودا موهای روی سینهی قابیل را نوازش میکند. قابیل سیگاری میگیراند. لبودا جرعهای آب از بطری مینوشد. قابیل تلفنش را باز میکند و شمارهای میگیرد. نامِ هابیل روی مونیتورِ تلفن ظاهر میشود./ اقلیما تلفن را برمیدارد. سعی میکند با اصرار چیزی را به کسی بقبولاند. اقلیما گریه میکند. بعد داد میزند. تلفن را با عصبانیت میکوبد زمین. حوا از قاب پنجره عبور میکند. بیلباس./ لبودا شالِ سیاهش را میکشد روی صورتش. جوری که فقط چشمهایش بیرون بماند. باقیِ شال را پشت سرش گره میزند. از روی صندلی بلند میشود. سیدی را درون دستگاهِ پخش قرار میدهد. پنجره را باز میکند و پایین میپرد./ قابیل و هابیل روی موتور سوار هستند. اتوبان کردستان را بالا میروند. نرسیده به آ.اس.پ هابیل بستهای را به داخل چمنهای وسط اتوبان پرتاب میکند. جایی که لبودا و اقلیما دراز کشیدهاند و آفتاب میگیرند. سواریِ سفیدی میپیجد جلوی موتور. قابیل و هابیل به شدت با سواری برخورد میکنند و پرتاب میشوند روی زمین./ آدم روی مبلِ کلاسیکی که دستههای طلایی دارد نشسته و پیپش را چاق میکند. حوا پشت آدم ایستاده. لبودا بچهای در آغوش گرفته و سمتِ چپِ حوا ایستاده. سرش را خم کرده تا گونهی بچه را ببوسد. هابیل عبایی روی دوشش انداخته و جلوی آدم، پشت به آدم، روی زمین زانو زده است. اقلیما آرنجش را گذاشته روی شانهی هابیل. قابیل چهارزانو روی زمین، مقابل حوا نشسته است. همه منتظر هستند تا کارِ عکاسی که بیرون قاب است تمام بشود. تلفن حوا زنگ میخورد. صفحهی تلفن را نگاه میکند و گوشی را به آدم میدهد. آدم با تلفن صحبت میکند و میخندد. هابیل عبا را روی شانههای اقلیما میاندازد. اقلیما میخندد. لبودا بچه را در آغوش قابیل میگذارد. از پشت شانههای هابیل را بغل میکند. صدای کلیکِ دوربین میآید. |
فضای عجیبی است. تعریفی ازرابطه نیست، از معاشرت. هرطوری می تواند باشد، هر طور. این هندسه ی عشقی به اشکال پیچیده تری از مثلث و مربع رسیده. هذلولی ست گمانم. شاید هم دیگر باید به کره و چند وجهی های منتظم و نامنتظم فکر کرد
Post a Comment