« سر هرمس مارانا »



2009-06-24

حالا لابد سرهرمس هم مثل آیدا بعدن خودش خلاصه‌ی این نوشته‌ی معرکه‌ی آقای پورمحسن را در جایی منتشر خواهد کرد. عجالتن بدجوری آب دست‌تان است بگذارید زمین و این را بخوانید. مجالش هم اگر بود شروع کنید به دوباره‌خوانی بار هستی. تک‌خوری نکنید فقط :دی

تن، نقشه‌ای است که کوندرا تاریخ سیاسی کشورش را در آن بازخوانی می‌کند. بهار پراگ، نقطه‌ی عطفی در برداشت‌های نویسنده از«تن» است.
کوندرا به دور از هر گونه توصیف تغزلی، تن و چک را یکی می‌انگارد و هر یک را با رفتارهای دیگری به پرسش می‌کشد.
بهار پراگ تلاشِ «تن» برای جبران خیانتی است که بر او می‌رود. کوندرا در جایی از کتابِ «خنده و فراموشی» می‌نویسد:«رویدادهای تاریخی معمولاً بدون ذوق و استعداد چندانی از یکدیگر تقلید می‌کنند، اما در چکسلواکی، آن طور که می‌بینیم، تاریخ تجربه‌ی بی‌سابقه‌ای را به نمایش گذاشت. به جای آن‌که بر طبق طرح استاندارد، گروهی از مردم (معمولاً یک طبقه، یک ملت) علیه گروه دیگر قیام کنند، همه‌ی مردم (تمامی یک نسل) علیه جوانی خودشان قیام می‌کنند.»
شاید رخداد بهار ۱۹۶۸، از آن نظر برای کوندرا بی‌سابقه به نظر می‌رسد که نقض‌کننده‌ی یک گزاره‌ی جامعه‌شناختی است: «هیچ نسلی، دوبار انقلاب نمی‌کند»
اما اگر بپذیریم که انقلاب‌ها در یک مسیر دایره‌وار به خودشان برمی‌گردند، انقلاب مردم پراگ در سال ۱۹۶۸، محاکمه‌ی خود است. سرانجام این حرکت سیاسی بی‌شباهت به تجربه‌ی ترزا در رمان «‌سبکی تحمل ناپذیر هستی» نیست.
در جایی از این رمان ترزا دعوت یک مهندس را می‌پذیرد و به خانه‌اش می‌رود. او به آن‌جا نمی‌رود تا به توما خیانت کند. او تصمیم دارد تا مرز خیانت برود و حس توما را درک کند. طنز‌آمیز است که تنِ ترزا و رویدادهای سیاسی در این نقطه به هم می‌رسند. چرا که ترزا احساس می‌کند در دام سیاسی مهندس گیر افتاده است.
کوندرا در تحلیل خیانت، هستی‌شناسی فردی انسان را معطوف به عدم وفاداری می‌کند. آدم‌های پراگ ۱۹۶۸ و «توما»‌ی داستان کوندرا می‌کوشند از صفی که استحاله شده، خارج شوند. خارج شدن از صف، پشت کردن به سرانجام حرکتی است که به خاطرش در صف قرار گرفته‌اند.
کوندرا در این استعاره، از وفاداری، مشروعیت‌زدایی می‌کند. وقتی وطن به تن وفادار نمی‌ماند، چه لزومی دارد که تن به وطن وفادار بماند؟
از نظر کوندرا «وقتی فردی آنقدر ضعیف می‌شود که به فرد ضعیف بی‌حرمتی می‌کند، فرد ضعیف باید به راستی خود را قوی بداند و او را ترک کند.» آیا این جملات بود که به کوندرا مجوز مهاجرت داد؟ آیا او دریافت که باید آنقدر قوی باشد که بتواند از وطن ضعیف شده‌ی خود دل بکند؟
تفکیک تن از وطن در آثار کوندرا، بسیار دشوار است. شخصیت‌های آثار او همان‌قدر با تن خود درگیر هستند که چک، درگیر تن دیگری است. هر چقدر شخصیت‌های نوول‌های کوندرا خود را در خیانتی که به آن‌ها شده و یا خیانتی که به دیگران می‌کنند مقصر می‌دانند؛ این مردم پراگ هستند که باور نمی‌کنند خود در سال ۱۹۴۸ به خاطر حاکمیت کمونیسم بر کشورشان جشن گرفته باشند. آیا آن‌ها گناهکارند؟
بهار پراگ را می‌توان در دنیای داستانی کوندرا، به عملی جنسی تاویل کرد. عملی که در میانه راه، سرکوب شده است. جنسیت و آزادی چک، دو ترجیع بند آثار کوندرا هستند که گره‌های فکری شخصیت‌ها را رقم می‌زنند. کوندرا، تن را محاکمه می‌کند.
تلاش ترزا برای تصاحب کامل توما در رمان«سبکی تحمل ناپذیر هستی» نه تنها چهره‌ی مشروعی از او نمی‌سازد، بلکه قوت شخصیت سابینا، مفهوم مشروع در رابطه‌ی جنسی را خدشه‌دار می‌کند.
در آثار دیگر کوندرا تن، جلوه‌ی دیگری می یابد. رمان «جاودانگی» با فصلی به نام صورت آغاز می شود. کوندرا در رمان «مهمانی خداحافظی»، دغدغه‌ی تکثیر تن را دارد. این رمان همچون کیفر‌خواست نویسنده علیه بشر است. اگر چه او همواره تاکید کرده که نیهیلیسم و حقیقت‌محوری دو روی سکه‌ی تغزل هستند و نویسنده باید از آن‌ها اجتناب کند؛ می‌توان گفت شخصیتِ «یاکوب» مصداق نفرت از زندگی است.
یاکوب در جایی از رمان، در جملاتی قصار علیه زندگی اعلام جرم می‌کند. او می‌گوید: «پدر و مادری مستلزم تایید مطلق زندگی بشر است. پدر بودن من، در حکم این است که به دنیا اعلام کنم: من به دنیا آمدم، مزه‌ی زندگی را چشیدم و آن‌قدر به نظرم خوب آمد که تولید مثل را وظیفه‌ی خود می‌دانم.»
میلان کوندرا تاریخ را تنفسِ نفرت می‌داند و تاریخ رمان را بدیلی می‌یابد که نویسنده با آرامش می‌سازد. با این حال او در رمان«مهمانی خداحافظی»، کلبی‌مسلکانه، جهان یاس‌آور معاصر را ترسیم می‌کند. جهانی که در آن سه شخصیت اصلی رمان، بازیگران اصلی آن هستند. یاکوب، بار تلف و دکتر اسکرتا.
یاکوب از جهان متنفر است. بارتلف آمریکایی، نماد دلبستگی به دنیاست و اسکرتا هم آرمانگرایی است که اگر چه وضعیت کنونی را نفی می‌کند، اما تصوری هر چند نا روشن از شرایط مطلوب دارد. از نظر آقای دکتر «باروری تنها تاریخ واقعی و معتبر است.» و «بشریت به میزان شگفت‌انگیزی آدم احمق تولید می‌کند. آدم هر چه خرف‌تر باشد بیشتر آرزوی تولید مثل دارد»
بهار پراگ، در نگاه کوندرا صرفا نشان‌دهنده‌ی آرمان‌های از دست رفته‌ی مردم چک نیست، او از رهگذر این حوادث تلخ، پی به حیوانیت ذاتی بشر می‌برد. او در رمان‌هایش می‌کوشد نقاب از چهره‌ی انسان بردارد و «جسم و جان» را بی‌پرده به نمایش بگذارد.
به همین دلیل است که شخصیت‌های آثار کوندرا وقتی یکسره تن می‌شوند و تهی از پوشش، خشونت آشکار می‌شود. در رمان«آهستگی» برهنه شدنِ «باکره» برخلاف تصور معمول، نه تنها تحریک‌کنندهنیست، بلکه عملاً علیه انگیزش جنسی عمل می‌کند.
کوندرا برهنگی او را چنین تحلیل می‌کند: «این لخت شدن یعنی حضور تو در این‌جا، در برابر من، هیچ. به راستی هیچ اهمیتی ندارد؛ حضور تو برابر است با حضور یک سگ یا یک موش. نگاه خیره‌ات حتا سلولی از بدن من را تحریک نخواهد کرد. در مجموع من می‌توانم هر کاری که بخواهم جلوی چشم تو انجام دهم.»
در ادامه‌ی این نگاه کاملاً منفی است که کوندرا در مقدمه‌ای که در سال ۱۹۸۲ بر کتابِ «سبکی تحمل ناپذیر هستی» می‌نویسد، تاکید می‌کند که به این زودی‌ها سایه‌ی کمونیسم از سر چک برداشته نمی‌شود.
اما هم او نویسنده‌ای است که همیشه بر پیش‌بینی‌ناپذیری و تصادف تاکید می‌کند. انگار که هر چه امیدواری است خیال خاصی است که بر وهم پی‌ریزی شده است.
در آثار او نیز تصادفات، آدم‌ها را در مقابل هم قرار می‌دهد و اتفاقاتی را سبب می‌شود که انسان مدرن می‌تواند پشت آن سنگر بگیرد و برهنگی خشن جسم و جانش را پنهان کند.
بعضی از منتقدین، کوندرا را بیش از آن که نویسنده بدانند، بیماری جنسی محسوب می‌کنند. بی‌گمان این برداشت از شخصیت نویسنده‌ی چک، چندان منطقی نیست. چرا که عمل جنسی در آثار او نه تنها لذت بخش به نظر نمی‌رسد. بلکه بازتاب‌دهنده‌ی انحلال خوی آرام انسانی و قدرت گرفتن خشونت است.
شوروی و کمونیسم در آثار کوندرا همیشه در معرض انتقاد شدید قرار گرفته‌اند، اما بهار پراگ، نه تنها برای کوندرا توتالیتاریسم حاکمیت کمونیسم را بیش از پیش آشکار کرد؛ بلکه چهره‌ی هر چند ناامیدانه ی انسان مدرن را برای او به تصویر کشید. شاید شکست بهار پراگ در اندیشه‌ی کوندرا، نتیجه‌ی منطقی تاریخی است که ماهیت خود را از تن وام می‌گیرد.



Comments: Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017