« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-06-30

می‌دانید، یک چیزهایی را باید پذیرفت. تعارف هم نداریم. مثلن این که یک تکه از روز و شبِ ما این‌جا دارد در ماشین (سواری یا SUVاش فرقی ندارد حالا) سپری می‌شود، می‌گذرد. خب بالطبع آدم‌ها امورات‌شان را، حالا عمده‌ی امورات‌شان، در همان ماشین برگزار می‌کنند. می‌خواهم بگویم بی‌راه نیست که بگوییم این روزها داریم در این اتاقک‌ها یک‌جوری زنده‌گی می‌کنیم تنها و با هم. چه نیم‌ساعت از روز در تاکسی، چه مثل سرهرمس قریب به چهار ساعت از شبانه‌روز در سواری شخصی و سرویس. (مثلن سرهرمس دارد به این فکر می‌کند که یک روزی از رفقایش دعوت خواهد کرد به صرفِ دو ساعت هم‌سواری در مسیر نیروگاه به خانه‌اش، به صرفِ مایعات سکرآور و چیپس و ماست، گاس هم هندوانه و شربت خاکشیر، به همراه غیبت و الخ. بلاه‌بلاه هم به جای خود، از لحاظ بخارِ شیشه‌ها لابد) این‌جوری است که در همین شش مترمربع جا، ملت می‌خورند و می‌آشامند، روابط عاطفی برقرار و کنسل می‌کنند، با هم می‌خوابند و بیدار می‌شوند، موزیک گوش می‌کنند و فیلم می‌بینند، فعالیت سیاسی می‌کنند، فعالیت اجتماعی می‌کنند، فعالیت عاطفی می‌کنند، اندام‌ها و ابزارهای ارتباط فردی و جمعی‌شان را به کار می‌بندند، صبحانه می‌خورند از گلوگاه‌های پنهانی و آشکار، گاز می‌زنند، سوت می‌زنند، لیس می‌زنند، از لحاظِ بستنی، دیده شده در مواردی ادرار می‌کنند، وبلاگ می‌نویسند، شانه می‌زنند، کنار می‌آیند، اعتراض می‌کنند، خیس می‌شوند، خیس می‌کنند، سشوار  می‌کنند، سکوت می‌کنند و فحش می‌دهند و لحاظ می‌کنند و پرخاش می‌کنند و پرتاب می‌شوند، روزنامه و کتاب می‌خوانند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و تلفن و اسمس می‌پراکنند و استمنا و استفراغ و استفسا و استبراء هم بعضن دیده شده. باز می‌کنند و می‌بندند. می‌تراشند و می‌مالند و می‌زنند. حالا البته یک موردِ اقدامِ ظفرمندانه از لحاظِ بچه‌دارشدن هنوز رویت نشده، دلیل نمی‌شود که نباشد که.

بعد این جوری است که گاهی سرهرمس پیش خودش خیال می‌کند حقِ مطلب ادا نشده، در باب این مکانِ فیزیکیِ کم‌سکون. یعنی این که آقای کیارستمی آمده فیلمِ ده را کلن در ماشین برگزار کرده، چیز چندان کافی‌ای نیست. این همه که ادبیات و سینما و نقاشی و الخ و بلاه‌بلاهِ (هه، چه طنینِ نوستالژیکِ قبل‌ِانقلابی‌ای دارد این کلمه‌ها، این روزها!) این مملکت می‌باید بپردازند به این ساعت‌ها و ساعت‌های هم‌ماشینیِ و تک‌سرنشینیِ ما آدم‌ها (سلام عکس‌های مربوطه‌ی فربد). بپردازند به شدن‌ها و نشدن‌های لوکیشنِ مربوطه، از لحاظِ بدنی و ترمزدستی و موانعِ تصویری شیشه‌ی جلو، چه بسا عقب. از لحاظِ ترمزهایی که زده می‌شود و نمی‌شود، بی‌وقت و به وقت. از لحاظِ راهنما و شیشه‌شور، قفل فرمان، دنده‌اتومات، محتویاتِ داخل داش‌برد، بوهای به‌جامانده و درراه‌مانده، و سیگار، سیگار که چه‌گونه لامصب بویِ مانده‌گی‌اش می‌رود در دل و روده‌ی لوکیشن، از لحاظِ کارواش و پمپ‌بنزین و تعمیرگاه، از لحاظِ آقای رابرت دنیروی روزی‌روزگاری‌آمریکا و تاکسی‌درایور، از لحاظِ آقای ج. جارموش و شب روی فیلان و الخ.

می‌بینید؟ چه‌قدر قصه مانده منتظر که روایت شود؟ یا گاس هم قبلن مکرر شده یک جاهایی و کسی باید یادمان بیاورد و نشان‌مان بدهد این‌جور چیزها را، ها؟



Comments: Post a Comment