« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-07-29 گودریجماعت نخوانند :دیمانی وبلاگ نمینویسد چون وبلاگ آرشیو دارد بههرحال. مانی وبلاگ نمینویسد چون با آرشیوداشتنِ وبلاگ مشکل دارد. چون دلش نمیخواهد مدام خودِ چندسالِ پیشش، چندماهِ پیشش، تو بگو اصلن هفتهی پیشش جلوی چشمش باشد. لابد چون دلش نمیخواهد خودش یا هر کس دیگری، بیاختیار، یک وقتی از حیاتش را بیاورد جلوی چشمش. یک وقتی از روحش را که اینجور بوده یا آنجور. یا اصلن هیچجور، همینجوری که الان هم هست. که آدم گذشتهای را که ثبت و ضبط نکرد برای خودش، لابد میتواند با خیالِ راحت اعتماد کند به حافظهی جمعیِ شفاهیِ مخدوشِ عمومی و چهار تا آدم پیرامونش، بعد سرش را بگیرد بالا و حرفش را بزند، کارش را بکند، زندهگیاش را. بعد میدانید، رسانهای به نامِ وبلاگ اصولن و ذاتن بیرحم است. یعنی یا باید مدام برگردی و ردِ پاهایت را برای خودت و دیگرانت پاک کنی، مخدوش کنی، کد کنی، یا اصولن بگیری به آرنجِ گرامی و بروی جلو. کسی هم اگر آمد صدایت کرد، کاغذی را گرفت جلوی چشمت، خطی را، دستخطِ آشنایی را خواند، یک ههی گنده نثارش کنی، فوقش تلخخندی، و بروی. وگرنه رسانهی بیرحمِ مصلحتنشناسِ ما یک کاری با انسانیت میکند، یک کاری با حافظه میکند، یک بلایی سرِ موهبتِ فراموشی میآورد که آدم اگر بخواهد مکث کند در آن اعماق، پایش گیر میکند. روحش گیر میکند. گرفتار میشود. اصلن آواره میشود در خودش. میخواهم بگویم کلن خوب است که زندهگیهایِ ما آرشیوِ درست و درمانی ندارد. میخواهم دوباره یادتان بیندازم که زمانی فیلمی بیادعا ساخته شد که ایدهی معرکهای داشت. که همین سرهرمس برایتان یک وقتی نوشته بود از Final cut. که ماجرای تصویربرداری و صدابرداری از کلِ حیات آدمها بود که در یک جای محفوظی ذخیره میشد تا لحظهی مرگ که آدمهایی بودند معدود و دستچین، که برمیداشتند از آنها یک cutِ ویژه میزدند برای مراسمِ ترحیم. بعد میدانم که الان برای چندمین بار دارم این قصه را تعریف میکنم برایتان، میدانم. موضوع اینجاست که بدجوری، بدجوری، بدجوری... |
Post a Comment