اوتیسم را که در جریانید چیست؛ آدمهایی که فقدانِ توانایی برقراری ارتباط عاطفی و حسی با آدمها و محیطِ اطرافشان دارند، که برعکس قدرتِ عجیبی برای تمرکز روی یک چیز انتزاعی مثل ریاضیات دارند، که گاه حافظههای قیامت دارند. که یک جور عجیبی بلدند حسابِ یک چیزهایی را در ذهنشان نگه دارند. که لُریاش این میشود لابد که وقتی حجمِ عظیمی از مغز آدمی که کارش تنظیم و کنترل و پیشبرد و ایجاد و تخریبِ روابطِ بینِ آدمهاست، آزاد میشود از این وظیفهی سنگین، باید هم که تواناییهای خارقالعادهی از خودش نشان بدهد در سایر امور. (رینمن را یادتان هست؟ آقای داستین هافمن و آقای تام کروز) بعد سرهرمس گاهی با خودش فکر میکند باید یک جایی در یک فرهنگِ اصطلاحاتِ پزشکیای، یک بیماری هم به نامِ آنتیاوتیسم ثبت شده باشد. که بشود آن را اطلاق کرد به آدمی که آنقدر تکهی بزرگی از مغزش درگیر و حساس و گرفتار این جور مسایل افلاطونی است که رسمن و علنن و عرفن، دیگر جایی برای تمرکز روی امور دنیوی ندارد! بعد این جوری میشود که طرف شمارهتلفنِ خانهی محبوبِ شب و روزش را هم نمیتواند در حافظه نگه دارد. این جوری میشود که برای هرکاری باید یادداشت بردارد، سه جا، همزمان. که اگر جوابِ سوالی را همان لحظه داد، داد وگرنه میرود گم میشود سوال مربوطه لای هزار و یک خاطره و یاد و بادآورده و بادبرده و انواع و اقسامِ کنشها و واکنشهای روابط بینابینی آن آدم با آدمهای زندگیاش. حکمِ کلی بدهم حالتان گرفته شود؟ میخواهم بگویم آنتیاوتیستها شکل و شمایل عجیب و غریبی ندارند. کمی سرتان را اینطرف آنطرف بگردانید، کرورکرورشان را میبینید که دارند لابهلای آدمها غوطه میخورند و سُر میخورند و این طرف و آن طرف میروند. که گیر نمیکنند جایی، به کسی، به چیزی. که زندگیشان شده همین لحظههای تابهتایی که مثل برق و باد میآیند و میروند و حافظهای برای نگهداشتنِ تاریخ و گذشته در خودشان ندارند. لحظهها را زندهگی میکنند، بیخاطره، بیگذشته، بیآینده. از هزار و یک موضوعِ بیربط هم بلدند برایتان صغراکبرا بچینند بدون آن که بلد باشند از یک تا ده را مثل آدم پشتِ سر هم بشمارند. بعد حالا فحشِ اصلیتان را نگه دارید برای اینی که الان میخواهم بگویم. که گودر اصلن آن آنتیاوتیسمِ پنهانِ وجودتان را آشکار میکند. که آنتیاوتیسم اگر نداشته باشید کمی تا قسمتی، گودر به دهانتان مزه نخواهد کرد. یعنی ذاتِ این گودرستانِ ما در همین بیحافظهگیاش است. حالا گیر ندهید به آرشیوی که دارد و میسازد از نوشتهها و نوتها و فیلانها. سادهاید؟
و البته ساده ایم سرهرمس!
خیلی به این فکر کرده بودم که چرا این گودر رو این همه دوست دارم؟
میشه رو این چیزی که شما گفتی حسابی فکر کرد! می تونه تا یه جاهایی درست باشه....
http://en.wikipedia.org/wiki/Autism
دوستدار نثر شما.
Post a Comment