« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-08-26 چشمهایشمرد میخواهد الان از سعید حجاریان نوشتن. از شمایل مرد چهارشانهی محكم عجیب باهوش دقیقی كه او بود در تابستان و زمستان هفتاد و هشت. بعد، مردتر میخواهد نوشتن از مایی كه داشتیم آماده میشدیم برای تشییع جنازهی كسی كه قرار بود حالا حالا باشد و رنج بكشد. كوه میخواهد الان نوشتن از دقیقههای پشت دیوار بیمارستان ساسان. مرد میخواهد نوشتن از اشكی كه بی استثنا با هر بار دیدنش بعد از اسفند هشتاد و هفت بیسروصدا به روزن چشم راه پیدا میكرد. دل میخواهد نوشتن از فرهنگسرای ارسباران در بعد از ظهر داغ تابستان هفتاد و نه كه او كمرمق و خسته حرف میزد و ما تمام مدت اشكریزان نگاهش میكردیم. من آدم نوشتن این چیزها نیستم. دست كم حالا نیستم. حالا كه شب و روزم شده دیدن عكسهای دادگاهها و همهی وجودم، بیشتر از همیشه، از تنفر پر پر پر است. (+) |
واندر دل آن غافله، گردی پیداست
فریاد زدم دوباره دیداری هست
در چشم ستاره، اشک سردی پیداست
Post a Comment