بهشت جا نیست. دقایقیست در تراس، ساعتی مانده به غروبِ کامل، تازه بیدارشده از خوابِ نیمروزی مجاور بازوهایت، با چای دمکرده و باقلوای تازه و سیگار و هندوانه و یک دست تختهنرد به شرطِ دلبهخواه، امیدوار به تماشای یکی از فیلمهایی که سکوت میطلبد و گاهی سرانگشتانِ نوازشی، با چشمهای براق از شبنشینیِ شادخوارانهی پیشِ رو، رها و آزاد و سر و دلخوش.
Post a Comment