اولش اینجا بود که عطا یک چیزهایی گفته بود دربارهی گودر، بعد یادم هست مثلا خشم الیز را با آن ادبیات گاو خشمگین و بعد سلسله مباحث شیخ هرمس اندر باب چونی و چراییِ داستان و اشتیاق من. اما نه، اولش به طور کاملی اینجایی که گفتم نبود. ریدر من، وجود داشت، نیمه فعال بود، اما وبلاگی نبود. اولترش را اگر بخواهید، خیلی وقت پیشها من مینوشتم. پراکنده، دل زده، گاهی هیجانی. اما وبلاگ برای من، فضای دیگری بود. طی این دو سال، همیشه در ادیتور وردپرس نوشتم. هیچوقت، مطلب توی ورد نوشته نشد که بعدا کپی پیست شود و فکر کنم همینجور هم پیش برود. بعد خب، خیلی چیزها، لیبل پست گرفتند. من به چشم پست نگاهشان کردم و نوشته شدند. تا وقتی که... تا وقتی که گودر از در درآمدی و من از خود فیلان شدم. فربووود ، خوبی؟ بعد یک وقتی، دیشب، وسط کلی آدمهای مختلف، دیدم چه همهچیز برایم سوژهی گودر میشود. چه هی، نتوارانه، نگاه می کنم. چه همه این برشهای کوچککوچک را دوست دارم. یعنی اگر وبلاگ اسکوپی از بستنی بوده، گودر گاز تند و حریصانه و دلبرکانهیی از تکهیی شکلات از کاغذ به سختی درآمده بوده، همانقدر ناگهانی، همانقدر خواستنی و هوسآلود، همانقدر حادثهیی و همانقدر مستعد دارک بودن در یک صبح گوشتتلخ آخر تابستان با دهانی خشک. گفته بودم به کسی؛ گودر زندگیتر است.
لیمان، از خلالِ گودر
Post a Comment