بعد؟ بعد آدمهایی هستند که وبلاگنوشتن برایشان مثل این میماند که قطاری دارند که با یک سرعتِ مطمئنهای برای خودش در حرکت است. بعد این جوری است که هر وقت هوس کنند، و دقیقن هوس کنند، بلند میشوند میروند در یک ایستگاهی، پای راستشان را بلند میکنند، به آرامی میگذارند روی پلهی ورودیِ قطار. بعد هر ایستگاهی که دلشان رضایت بدهد، به همان آرامی، پایِ راستشان را میگذارند زمین و پیاده میشوند. وبلاگهایی هستند که جریانِ نوشتن در آنها به همینِ فِرتی و روانای است. کافیست وبلاگصاحابِ مربوطه اراده کند، صرفن.
آدمهایی هم هستند که وبلاگ برایشان یعنی چادرکشیدن از روی یک پونتیاکِ 73 که سالهاست در پارکینگ خاک میخورد. یعنی سرویسِ کاملِ موتور قبل از هر بار حرکت، یعنی روغن عوضکردن، یعنی باز و بسته کردنِ کاملِ لنتهای ترمز، یعنی بازدید فنیِ کامل از موتور، قبل از حرکت. یعنی عرقریزی روحی و جسمی. که چهار متر حرکت کنند، بعد بایستند، کاپوت را بالا بزنند، یک بار دیگر سرشمعها را چک کنند، بعد با سرعتِ بیست کیلومتر در ساعت حرکت کنند. بعد هم که رسیدند، دوباره وایرهای موتور را باز کنند، به دقت تایِ چادرِ مربوطه را بگشایند، بکشند روی پونتیاک. درِ پارکینگ را هم قفل کنند و بروند.
بعد پونتیاکسوارانِ ما همانهایی هستند که برای چیدنِ تکتکِ کلمههایشان پیشانیشان درهم میرود. ده بار مینویسند و خط میزنند. (حواستان هست که سرهرمس دارد الان از کیفیتِ نتیجهی کار حرف نمیزند دیگر، ها؟ که داریم دورِ هم از فرقداردپروسهباپروسه میگوییم، صرفن) سرِ خط که میخواهند بروند، هی این طرف و آن طرفشان را نگاه میکنند. سوزنبانانِ قطارهای روانمان اما سوار قطار میشوند و پیاده میشوند، همانطور که بستنیشان را گرفتهاند دستشان، همانطور که سوتِ قطارشان سوتِ کیلبیل است، همانطور که پیشِ خودشان خیال میکنند ذغالسنگِ قطارشان ابدیست. ابدیست هم انصافن.
|
اولیش، همین که لینکش را می بینی، به اندازه همان پونتیاک برایمان عزیز است. عین بچه مان مراقبشیم. اما آنقدر برای نوشتن تویش فشارمان نمی آید.
دومیش را هم با چایی خوردن مان آپ می کنیم. با کامنت گذاشتن برای شما..
آقا بعد يه مدت فك ميكني پونتياكه مال خودته اصلن.
باز هم يادمون رفت همون اول سلام كنيم .
Post a Comment