فایدهای ندارد که از ایرما، از فرجامهای فیلمها و کتابهایی که دیده و خوانده، بپرسید. ایرما پایانها را در حافظهاش نگه نمیدارد. به جایش ایرما بلد است ناگهان دستتان را بگیرد، درست وسطِ جمع، ببردتان یک گوشهای، از لای یقهاش تکهکاغذی تاشده دربیاورد، بعد لبهایش را به گوشهایتان نزدیک کند، جوری که هایِ کلمههایش صاف بلغزد روی لالهی گوشتان، بعد برایتان از چهارپایهی چوبیِ رنگورورفتهای بگوید که در آن گوشهی قاب، وقتی زنِ قهرمانِ قصه دارد در جلوی تصویر، مردش را میبوسد، منتظر است تا کارِ زن تمام شود بیاید دمی رویش بشیند، سرش را تکیه بدهد به عقب، به دیوار، چشمهایش را ببندد و به سفر برود. برود برای خودش یک جایی در پسِ پشتِ خاطرهها و آروزهایش گم و گور شود، گیرم برای دمی.
فایدهای ندارد بپرسید از ایرما، که آخرِ داستان کی با کی رفت، کی با کی ماند. ایرما یک عمر تههای رابطههایش را برید و گذاشت در یک جعبهی چوبی، زیرِ تختش، برای روزی مثل امروز که شما بپرسید به سرِ سید چی آمد بالاخره، که به جای جوابدادن، لبهایش را بدهد جلو و شانه بالا بیندازد، به طنازی. یکجوری که خودتان تشخیص بدهید الان باید پرتقال برایش پوست بگیرید.
فایدهای ندارد نگرانِ سرنوشتِ ایرما باشید. ایرما بلد است چهطور دلش را گرفتارِ این همه پایانهای محتومِ سرشتهای تکراریِ زندهگی نکند. ایرما بهتر از من و شما بلد است وقتش که شد، جعبهی چوبیاش را از زیرِ تخت بیرون بیاورد، با انگشتِ شست درش را آرام باز کند، از جیبش کاغذِ چهارتای دیگری بیرون بیاورد، همانجور تاشده بگذارد کنارِ باقی کاغذها. بعد هم چشمهایش را ببندد و به سفر برود.
ورنوش
|
Post a Comment