« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-11-07

خرپُشته و دنیا

اتاقکِ خرپُشته را دو قسمت کرده بودند. تکه‌ی شمالی‌اش را نیم‌طبقه‌ای چوبی ساخته‌ بودند که رویش مملو بود از خرت‌وپرت‌های چندین دهه. چمدان‌های چرمی و گرامافون و پنکه‌ و روزنامه‌های اطلاعاتِ دسته‌شده و جعبه‌های پر از کتاب‌های بی‌ضررِ بی‌مصرف. در نیمه‌ی جنوبی‌اش یک تختِ فلزیِ کهنه بود و کتاب‌خانه‌ی دست‌سازِ چوبی‌ای که حیاط‌خلوتِ کتاب‌خانه‌ی معظمِ خانه محسوب می‌شد. ملغمه‌ای از کتاب‌ِ جمعه‌های شاملو گرفته تا دوره‌های صحافی‌شده‌ی سال‌های شصتِ کیهان‌بچه‌ها. عمده‌ی بعدازظهرهای کش‌دار نوجوانی را که فراری بودم از خواب‌های اجباری در این خرپشته سپری کردم. لابه‌لای خاطراتی از دو نسل، شصت‌ساله‌های بیست‌وهشتِ مردادکشیده‌‌ی آن سال‌ها و سی‌ساله‌های انقلاب‌دیده‌ی آن روزها. از بزرگ‌ترینِ کشفیاتِ آن بالاخانه، سال‌نامه‌ی «دنیا» بود که انگار حوالی دهه‌ی چهل منتشر می‌شد و فارغ از تمامِ هیاهوی سیاسیِ آن‌ سال‌ها، نقشش معرفیِ دنیای به آن بزرگی بود به ساکنانِ تازه‌متمدن‌شده‌ی این طرف. سال‌نامه ‌بودنش باعث شده بود گزارش‌ها و مقاله‌هایش همه «درمجموع» باشند. یک جور جمع‌بندیِ عمومی از سالی که آمده بود و رفته بود که به فاصله‌ی بیست سال، داشت همان نقش را برای من که تازه در آستانه‌ی دنیا بودم، بازی می‌کرد. رنگ و روی فرنگ را می‌شد لابه‌لای کاغذهای کاهیِ سال‌نامه دید در سال‌هایی که رنگ و روی تله‌ویزیونِ دوکاناله‌ی دولتی خاکستری بود و برنامه‌کودک‌ِ ساعتِ پنج تا شش‌اش، به برکتِ اختلافِ ساعتِ اذانِ مغربِ شهرستان با مرکز، گاه تا نیم‌ساعتش را از دست می‌داد.

اتاق رو به جنوب پنجره داشت و آفتابِ تندش دقایقِ خلوت را تیزتر می‌کرد. عشق‌های لابه‌لای قصه‌ها آتشین‌تر می‌شد و تلخی‌های قصه‌های سیاسی، واقعی‌تر می‌نمود. طرح‌های مرتضای ممیز در کتاب‌های جمعه ماندگارتر در روحِ آدم می‌نشست. قصه‌ای بود در یکی از همان کتاب‌های جمعه که سرگذشتِ پسرکی بود ساده‌دل که دل باخته بود به دختری. پسرک اما اسیرِ جادوگری بود که شب‌نشینی‌های مفصلی ترتیب می‌داد با اشراف و بزرگانِ شهر. بعد درست در میانه‌ی جشن، آستین‌هایش را که بالا می‌زد، زمان می‌ایستاد. زمان برای همه‌ی مهمانان می‌ایستاد تا پسرک و سایرِ دستیارانِ جادوگر فرصت داشته باشند جواهراتِ اربابان را بربایند. تا فرار که کردند، دوباره زمان به حرکت خودش ادامه دهند و بزرگان قوم هیچ‌وقت نفهمند کی و کجا ثروت‌شان به تاراج رفت. جادوگر اما عاقبت از عشقِ پسرک آگاه شده بود. آزمونی ترتیب داده بود برای پسرک که اگر عشقش واقعی بود و عمیق، بتواند برسد به دخترک. سایر پسران را به همراه دخترک به شکل کلاغ‌هایی درآورده بود که نشسته بودند ردیف روی نرده‌های چوبی کنار مزرعه‌ای. بعد از پسرک خواسته بود دخترکِ طلسم‌شده را آن میان پیدا کند. پسرک دخترک را از شدتِ تپشِ قلبش شناخته بود. جادو باطل شده بود و جادوگر آن دو را بخشیده بود. رهای‌شان کرده بود.

سکوت و رخوتِ دل‌به‌خواهِ بعدازظهرهای خرپشته، باور داشت در خودش. باور کرده بودم که می‌شود دلبرکان را از صدای ملتهب‌ترِ تپیدن‌های‌شان بازشناخت. فرق می‌کرد قصه لابد اگر در خنکایِ زیرِ چادرشبی خوانده می‌شد، در انتهای شبی. عهد کرده بودم با خودم حواسم باشد به صداها. به بالاوپایین‌رفتن‌های قفسه‌های سینه، وقت‌های ساکتِ دل‌داده‌گی. یاد گرفته بودم هُرم‌های خواهش‌ را از چند سانتی‌متری‌ام بشنوم. کافی بود نفسم را حبس کنم و نگاهم را بدوزم. آن وقت نه فقط صدای تپیدن که صدای سکوتی را می‌شنیدم که درست در چند وجبیِ من، از تمناهای گنگی می‌گفت که در جریان بود. شده بودم شکارچیِ دل‌داده‌گی‌های نافرجام.

آدم اگر بخواهد کسی را اسیر کند راهی به‌تر نیست از صاحب‌شدنِ خاطراتِ آن آدم. دفتری درست کرده بودم آن سال‌ها، از همین بالا و پایین‌رفتن‌های نامحسوسِ نفس‌ها. خط‌هایی کشیده بودم بین آدم‌ها، به فرض که این دل برای آن دل دارد می‌تپد. نقشه ترسیم کرده بودم بین آدم‌ها و دل‌ها. قصه ساز کرده بودم از حدسیاتم. ذهنِ تازه‌بالغِ من گیج می‌شد، ریپ می‌زد وقتی خطوط متقاطع می‌شد. خبر نداشتم هنوز که چه‌طور زنده‌گی اساسن جنسش یک طوری است که سرنوشت‌ را کلاف‌هایی به‌هم‌پیچیده می‌چیند. آدم‌ها را هم.

آفتابِ تندِ بالاخانه عریان و واضح بود. سرشت‌ها و سرگذشت‌ها را ساده می‌خواست. قصه‌های آن بالا یک قهرمان داشت، یک ناقهرمان. بعدها باز هم به فکر آن جادوگر بودم. که چه‌طور می‌شود شیادی به آن شیطنت، دلش به رحم بیاید به پسرکی. بعدها پیشِ خودم خیال کرده بودم که لابد جادوگرِ قصه‌ی کتابِ جمعه هم سرگذشتی داشته، عاشقیتِ نافرجامی داشته. یک وقتی یک جایی تپشی رسوایش کرده، چه می‌دانم، جادوگرها هم آدمند دیگر، لابد جوانی کرده، خام بوده، سکوتِ تپنده‌ای داشته روزگاری و لابد کسی هم جایی هست که دفترچه‌ای نوشته باشد از خاطراتِ دل‌بسته‌گی‌های ناکامِ جادوگرجماعت، ها؟

جهانِ اقتصاد، صفحه‌ی جهانِ اندوه، سه‌شنبه‌ی گذشته


Comments:
پس چرا هیچکس صدای تپش قلب هم نسلان منو نمیشنونه هرمسه عزیز.....
 
Post a Comment