« سر هرمس مارانا »



2009-11-11

چشم‌هایش

- اگه من «تو»ام، تو هم «تو»یی!
این را زینال بندری گفته بود به ستوان‌احمدی. زینال دلال مواد مخدر بود و ستوان، ماموری که دنبالش بود. زینال گرفتار شده بود در چنگ قانون و قول داده بود همکاری کند. روی قولش هم ایستاده بود. «تاراج» را ایرج قادری سال 63 ساخت اما شمایل قهرمانش، بهزاد جوانبخش، با سبیل‌های درشت و موهای کوتاه و اخمی همیشگی‌، از یک دهه قبل‌تر به جا مانده بود. جمشید آریا اما فرزند زمانه‌ی خودش بود آن روزها. صورتش تراش‌خورده و بی‌عیب بود. تناسب داشت با اندام ورزیده‌اش. قهرمان و ضدقهرمان دست در دست هم گذاشته بودند، قول داده بودند که تا آخرش بروند. رفتند هم. وقتی در آن کلبه‌ی جنگلی گیر افتادند، آدم را یاد بوچ کاسیدی و ساندنس کید می‌انداختند. علیرضا داوودنژاد قصه‌اش را درست نوشته بود. همه‌چیزش به همه‌چیزش می‌آمد. دلهره و پیام و شعارش سر جای خودش بود. وقتی بعد از 25 سال به عقب نگاه می‌کنی، چیزها جور دیگری به نظر می‌آیند. فیلم‌ها هم. حالا دلت تنگ می‌شود برای آن همه مردانگی. برای آن همه انگیزه و اعتقاد. ایرج قادری درست روی صندلی خودش نشسته بود وقتی تاراج را می‌ساخت. قرار نبود «عوض» شده باشد. قرار نبود ادای کس دیگری را دربیاورد. این جوری بود که باور می‌کردی زینال وقتی آن جوری ورزش کند، حتما خوب می‌شود حالش. حتما اثری از آن پنج تا گلوله‌ی تفنگ ستوان احمدی باقی نمی‌ماند. باور می‌کردی که پسر زینال را اگر چهار روز زندانی کنند در زیرزمین، به تختش ببندند، اعتیادش به هرویین تمام می‌شود. حالش خوب می‌شود. ایمان‌داشتن به قهرمان گوهر کمیابی است. باور می‌کردیم وقتی پلیس و دلال دوشادوش هم یکی‌یکی سراغ پلکان دلالان می‌رفتند تا به نوک هرم، به آدمی در دربار برسند و بازی‌ برایشان تمام بشود. نگاه‌ هر دوتا مصمم بود. محکم بود. آدم می‌توانست به آن چشم‌ها اعتماد کند. چشم‌های بهزاد جوانبخش با کسی شوخی نداشت. معصوم بود. مثل چشم‌های فرامرز قریبیان. تشنه‌ی خندیدنش بودیم. وقتی در اوج نکبت فقط با گوشه‌ی چشم‌هایش می‌خندید. تنها بود. زنی، بچه‌ای، عشقی وبال گردنش نبود. راه که می‌افتاد تا آخر خط می‌رفت. قرار بود سعید رادِ دهه‌ی شصت‌مان باشد. نشد. نماند. در سرسرای ورودی سالن جدید نمایش فیلم در موزه‌ی سینما، باغ‌فردوس، دو تا پوستر چسبانده‌اند به دیوار. کلاژهایی از چهره‌های بازیگران سینمای ایران. یحتمل سعی بر این بوده که از هر آدمی، کسی، یک تصویر باشد. از بازیگرهایی که ماندگار بودند لابد. یا اثرگذار. از بهزاد جوانبخش دو تا عکس هست. هر دو با همان سبیل و آرایش موی همان سال‌ها. با همان اراده و اطمینانی که در چشم‌هایش بود. آدم است دیگر، لابد گاهی حوصله‌اش از این همه خاکستری‌بودن هم سر می‌رود. دلش می‌خواهد یک میخ محکم و قاطعی باشد که قبایش را به آن بیاویزد. یک آدمی باشد که راهش را سفت بگیرد و برود. شک هم نکند. شخصیتی باشد در یک فیلمی، داستانی، که بشود آن جور از ته دل اعتماد کرد و دنبالش راه افتاد و گاهی هم نگرانش شد. این نسبی‌گرایی، پدرِ قهرمان‌های قصه‌های ما را درآورده است. جوری شده که خودمان هم یادمان می‌رود گاهی باید سفت بایستیم سر حرف‌مان. یک چیزی می‌گوییم و بعد بلافاصله یادمان می‌افتد به نمای نقطه‌نظرِ طرف مقابل. بعد بلند می‌شویم خودمان را می‌گذاریم جای طرف مقابل. بعد حرف‌مان را تعدیل می‌کنیم. گاهی هم پس می‌گیریم. بعد برمی‌گردیم کز می‌کنیم در لاک خودمان. بعد آخر شب که می‌شود، سرمان را که فرو می‌کنیم در بالش، دل‌مان تنگ می‌شود برای همه‌ی آن قهرمان‌هایی که تا آخرِ خط سر حرف‌شان ایستاده بودند و هیچ وقت به پشت سرشان نگاه نکرده بودند. خسته شدیم بس که به هم «شما» گفتیم، راستش.

جهانِ اقتصاد، صفحه‌ی جهانِ اندوه، سه‌شنبه‌ی گذشته


Comments:
هرمس جان، این روزا چقدر مارو با این نوستالژی تیربارون میکنی...!!

یه دختر از همین حوالی
 
یادم باشد چیزی نگویم به کسی بربخورد ، کاری نکنم کسی برنجد و ...
گر چه دلم اهل شکایت نیست اما توو دلم هم ، گله و شکایتی نکنم ، نجوا یا که زمزمه ای نیز زیر لب به شکوه نگشایم تا که ناشکری نبوده باشد اما...
انا روزگاری است ، روزگاری است روزگار ما ، روزگار سپری شده ی ما ، ما مردمان زود سالخورده شده .
روزگاری که حتی جمشید آریا را هم از ما گرفت و جمشید هاشم پور تحویلمان داد.
روزگاری که سعید رادمان هم گرفت و بجایش احمد حق پرست راد به ما داد و اندکی بعد همان را از ما گرفت .
روزگاری است روزگار سپری شده ی مامردمان زود سالخورده
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017