صداها
غروبهایی که خانواده سرحال بود و مجالی مهیا، خاطرهها از دهبیست سال قبل میآمدند و سوار پروژکتور میشدند و روی دیوار پذیرایی نقش میبستند. 16 میلیمتر جای کمی بود برای این که خاطرات خانوادگی صدادار باشند. این جوری بود که همیشه یک نفر نشسته بود کنارمان که سن و سالش میرسید به اصل خاطره. بعد لبخوانی میکرد. تعریف میکرد. روایت میکرد. گاهی هم لابد قصهای از خودش ساز میکرد برای ما که هربار به همان اندازهی هفتهی قبلش مشتاق شنیدن قصههای تکراری خاندان بودیم. که خدابیامرز مادربزرگ که الان دارد از در وارد میشود و لبش به خنده باز است، قبلش کدام پسرخاله کدام شوخی را برایش تعریف کرده. که دوربین شوخ مرتضا وقتی از روی دخترعمهی خجالتی به سرعت عبور میکند و روی امیر درنگ میکند، قهقهی سارا خبر از کدام عروسی پیشرو میدهد. که خاله چرا امروز باز عنق شده رفته کنار باغچه نشسته و هی صورتش را از دوربین قایم میکند. بعدها اما کمکم کسانمان رفتند و راویان خندان قصههای روی دیوار پذیرایی، خسته شدند از بودن و تمام شدند و حالا بزرگتر شده بودیم و حوصلهی بزرگسالی آنقدر نبود که باند صدای خاطرههامان پرخنده و شوخ باشد. جمع جبری رفتگان آنقدر زیاد شده بود که آدمهای روی دیوار مابهازای بیرونی نداشتند کنارمان که روایت کند از صداها. بین خندههای روی دیوار تا ما فاصله افتاده بود و دل و دماغی نبود برای روایتهای مکرر. حالا نم اشکی در یک تماشای تکنفرهی فیلمهای 16 میلیمتری میآمد مینشست روی گونهها. آدم بزرگ که میشود، حریصتر میشود به ذرهای یادگار از مردگانش. با خودت فکر میکنی از هر آدمی باید صندوقچهای بماند، نه از نشانهها و اسباب و چیزها، که از همهی آن چیزهایی که به طور منحصربهفردی مربوط به خود آن آدم باشد. مثل همین دستخط، یا صدا. صندوقچهای که محتویاتش اشیاء نباشد. افکار باشد. که بشود رفت به بیستوپنجسالگی عزیز ازدسترفتهای، تماشایش کرد که چهطور داشته برای خودش میبالیده و سرش گرم کدام بلندپروازی بوده، کدام سوی جهان را میخواسته فتح کند. میشود نشدنها و نتوانستنهای آدمها را چید جلوی چشم و نگاهشان کرد و قربانصدقهشان رفت. نه به خاطر ناتوانی دستهای سیمانیشان، به خاطر تمام آن چیزهایی که میخواستند بشوند و نشدند. جای این که تصویر فرتوت پیرمرد/پیرزن در بستر مرگش بماند در یاد آدم، لابد میشود بلندنظریها و وسعت افقهایش را قاب کرد گذاشت روی میز گرد کوچک گوشهی پذیرایی. رفتگانِ این روزها این شانس را دارند که حرفها و اندیشهها و صدا و تصویرشان میماند. که ماندن آدمها دیگر منحصر نیست به حضور در خاطرهها، در یادها و روایتها. همت اگر داشته باشند آدمها، حالا جایی هست لایتناهی، به وسعت تمام حافظههای سخت جهان، که میتوانید پیشپاافتادهترین ایدهها و لحظههایتان را ببرید آنجا، برای یک ابدیت نسبتن دوری، ثبت و ضبط کنید و نگران گمشدن و پوسیدن و زیر آوار رفتن دفترها و دستکها و فیلمها و عکسهای یادگاری نباشید. به یمن وبلاگ و فیسبوک و الخ، دیگر آقای دامبلدور، بهترین مدیر همهی دوران هاگوارتز، تنها کسی نیست که قدحِ اندیشه دارد و میتواند هر گوشهای از خاطراتش را که دلش خواست، بریزد توی قوطی و دستنخورده نگهش دارد. مردگان این سالها، خوشبختترین رفتگان هستند.
جهانِ اقتصاد، صفحهی جهانِ اندوه، سهشنبهای که دارد میگذرد
|
یه دختر از همین حوالی
Post a Comment