اندوه که همیشه مال هزارسال قبل نیست. عمر نوستالژی که همیشه دراز نیست. گاهی با خودت حساب میکنی در همین یکی دوسال چه هزار سال دور ماندی از عصر خودت. از کسان و چیزهایی که دوست داشتی. بعد خستهگی که جِرم گرفت تهِ جانت، کلافهگی روزمزه که نشست کرد در عمق وجودت، میبینی ردپای نکبتهای روز تا عمق خلوت شبت هم کشیده شده. میبینی تنت هم دیگر یاری نمیکند با تو. شدی یه تکه گوشت کممصرف، مچاله. که دردی نه از خودت و نه از خاندانت دوا نمیکند دیگر. این جوریست که خوابهایت هم کمکم رنگش سپیا میشود. خیالهایت هم. لحاف را میکشی روی سرت، به خواب مرگ میروی.
(+)
|
لعنتی
Post a Comment