آداجیوی آقای آلبینونی که بیفتد توی سر آدم، از همان خروسخوان صبح که بیفتد، یعنی بدجوری روزت را شروع کردی. بد روزی را شروع کردی. بعد آداجیو که فقط یک قطعهی موسیقی نیست. با خودش، وصل به خودش، هزار تا چیز باربط و بیربط را میکشد از ته تاریخت بیرون و میآورد الصاق میکند به روزگار داشته و نداشتهات. مثلن؟ مثلن آن چهارقطعه عکسی را که نشستی کف اتاق خالی، روی موزایکهایی که هنوز بوی موکتهای کندهشده میداده، هی از وسط تا کردی، بعد به دقت از روی تا پارهشان کردی. آنقدر ریز که صورتهای توی عکس، بشوند یک تکه دماغ، لالهی گوش، ته یک لبخند ماسیده، یا دستی که از یک جای نامعلوم آمده نشسته روی شانهی کسی. میخواهم بگویم هیچ چیز به اندازهی یک قطعه موسیقی بلد نیست این همه بار با خودش حمل کند. که بردارد تو را پرتاب کند به یک جای نامعلومی که مثل یک انباری بزرگ، طبقهطبقه بایگانی تمام شعرهای دورریخته و نوشتههای نابودشده و عکسهای پوسیده و صداهای از یادرفته است. که تو مثل آدمی که به کشف دوبارهی سرزمینش برگشته، حیران بگردی میان آن همه کلمه. دستت را دراز کنی و یک تکه خاطره را از اعماق زبالهدانی روحت برداری، تر و تازه بگذاری جلوی خودت، سیگاری روشن کنی و دستت را فرو کنی در موهایت، چشمهایت را تنگ کنی و تماشا کنی که چهطور چیزها و آدمها و بوها و جاها از یاد آدم میروند. بعد با خودت فکر کنی که این همه دورریختنیهای آدمها لابد همهشان میروند یک جایی برای خودشان ثبت و ضبط میشوند. یک جایی یک دنیای موازیای لابد وجود دارد که در آن همه دارند با تکتک آدمهای قبلی و قدیمیشان در خیابانهای قدیمی و کافههای فراموششده قدم میزنند و قهوه میخورند هنوز. شعرهایی را میخوانند برای هم که روی کاغذهای پوسیده نوشته شده. کتابهای خمیرشده به دقت روی قفسههای کتابخانهها چیده شده و آدمها به زبانها و عادتهای دونفرهی منسوخشده با هم حرف میزنند. عکسهای روی دیوارها از بههمچسباندن ریزترین تکهها ساخته شده. عکسها رد پارهگی دارند روی تنشان. آدمها هم. خانهها را یکی برداشته بعد از زلزلهی بزرگ دوباره تکهتکه به هم چسبانده. جوری که رد چسب و سریش آن معلوم باشد. آدم بداند دیوار آشپزخانه از کجا ترک خورده، تا کجا طاقت آورده طاق ضربیِ ایوان، آخرین سفال سقف کی با تکسرفهای خودش را بالاخره خلاص کرده و پایین افتاده. تنهی درختها درست از چهلپنجاه سانتیمتری پایینشان، رد دوخت دارند. رد دوختهشدن ساقهای به تنهای. چیزی بر چیزی دیگر. بعد، بعد وادی «عجز» است. آن جایی است که ایستادهای مقابل همهی آن چیزهایی که روزی روزگاری به دلیلی کندهای از خودت، پرتابشان کردهای به یک جای دوری. حالا اما میبینی چهطور ملودیِ محزون یک قطعه، به یکباره مثل سیل آن همه فراموششده را آورده گذاشته کنارت، روی نیمکت. برای خودشان آرام و خاموش نشستهاند این کنار و دارند با چشمهای درشت نگاهت میکنند. بی هیچ حرفی. جوری که دلت میخواهد یک تکه را برداری و در نور تماشایش کنی. آخرش هم یواش و پاورچین، جوری که کسی نفهمد، جوری که آب از آب تکان نخورد، همه را همانجا روی نیمکت رها کنی و بلند شوی و بروی. و قاب را یک نیمکت خالی پر کند.
جهانِ اقتصاد، صفحهی جهانِ اندوه، همین سهشنبهای که دارد میگذرد
|
بعد حواسم میرسد، مثل بلوغ که میرسد، حواسم میرسد که عاجز شدهام دیگر. بعد میبینم که دنیا چه نمیبینتم اصلن. نشستهام روی تخت سردی که از پنجره ی اتاقش چیزکی پیداست و صدای ماشینهایی که اتوبان را به سرعت طی میکنند و نورهای ضعیف میاندازند روی دیوارهای گچی و سفید و بلند یادم میآورد که چه یاد گرفتهام کنار بیایم. چه این عجز آدم را کنار میآورد با خودش. چه رسیدهام مثل دختری که برسد.
Post a Comment