« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-11-23 وبلاگ به مثابه سکوتوبلاگ برای وبلاگنویس گاهی لباسی است که بر تن کرده، صرفن. گاهی میشود شلوار، که عریانی تنبانش را بپوشاند. میشود پیراهنی سیاه، که اضافهوزنش را کمی پنهان کند. میشود مینیژوپ، که دلربایی ساقهایش را هویداتر کند. میشود کلاه پشمی، که سرش را از بوران پیرامون حفظ کند. میشود دستکش ایمنی، که دستش در برخورد به چیزهای سوزاننده نسوزد. طاقت بیاورد. وبلاگ برای وبلاگنویس گاهی فراتر از لباس، میشود پوستِ تن. روشن یا تاریک. کشیده یا چروک. خبر از سن و سال و طراوت و تاچهای عاشقانه میدهد. از گازهای محبت، از باتومهای دریافتشده. وبلاگ برای وبلاگنویس، گاهی میرود در جایی عمیقتر. میشود جزیی از بافتِ تنش. زیر پوست. وبلاگ برای بعضی از ما جایی بین گوشت و استخوان قرار گرفته. میشود آن را جدا کرد تا استخوانها را لخت و خشک تماشا کرد. به بهایی گزاف اما. این جوری است که وبلاگ میشود عزیزتر از همهچیز، همهکس. جوری که وبلاگنویس خودش را، خواستِ تن و روحش را فدای وبلاگش میکند گاهی. لحظهها و آدمهایش را هم. وبلاگهای اخیر، وبلاگهای خوشبختی هستند چون صمیمیترینِ نویسندهاند. نزدیکترینش. بیواسطهترینش. و پیوندی ناگسستنی با صاحبشان دارند. تنیده شدهاند در جان و روح و روان و جسمِ و تاریخ و هستیِ نویسنده. جوری که هیچ مدیومی در دنیا، این همه یارِ گرمابه و گلستانِ خالقش نبوده، این همه کلیتِ زندگیِ صاحببلاگ را متاثر نکرده، این همه هویتش را، اشیا و آدمها و تاریخ و جغرافیایش را به خودش متصل نکرده. این جوری است که آدم گاهی خیال میکند هیچ مدیومی تا به این حد رستگار نبوده، هیچوقت. (+) |
باور کن
Post a Comment