یک وقتی هم یکی باید بردارد بنویسد از آن هوایی که تنفس میشده لابد در سالهای حوالی دههی شصتِ میلادی. که غولهایی را نشانده بود در استودیوهایی پهنپیکر، که پدیدههایی همچون شورلت کُروِت یا کاماروی 1969 یا پورشههای کلاسِ اس ِ 1967 را میکشیدند. دورانِ طلاییِ ماشینهای غولپیکری که دیگر هیچوقت نظیرشان جایی دیده نشد. بنزین میسوزاندند که میسوزاندند! شما هم بسوزانید اگر ابهت و وقار و افتخارِ سواریهای فوق را در خودتان سراغ دارید. اصلن بنزین را خداوند آفریده است برای این که توسط موجوداتی نظیر جناب آقای موستانگ 1967 سوزانده شود و بس. میخواهم بگایم (صورتِ ادبیِ بگویم- سلام لاله) کمپانیهای نظیر بِامو و بنز و فیلان و بیسار آن روزها نبودند. بودند اما در مقابل این ابرماشینهای استوار، به اسباببازیهای بچهگانه شباهت داشتند. شما را به روحِ فیلان، یکی از پلیموسهای سال 1970 را بگذارید کنار مثلن همین لکسوسهای این روزها، خودتان خجالت نمیکشید؟ پونتیاک فایربرد 1967 را بیاورید در خیابانهای هر شهری که دلتان خواست، شهر از شهریتِ خودش نمیافتد؟ یک جهشی اتفاق افتاده بود. یک اتفاق عادی نبود که قیافههای فانتزیِ اوایلِ دههی پنجاه یکهو بدل شده بود به این خانههای متحرکِ آهنی که آدم خیال میکرد Death proof بودن در ذاتشان است، نه در پروسهای که رویشان حادث شده بود. (سلام سلیقهی بینظیرِ آقای تارانتینو) چهرههای گشادهی ماشینها، صورتهایی که تشکیل شده از چراغهای جلو به مثابه چشمها و الخ، اخمدار و جدی شده بود. جادهها لابد میلرزیدند آن روزها زیرِ غرشِ غریبِ ماشینی مثل مرکوریِ کوگارِ 1970. چه میدانم، لابد قرار بود روزها و شبها را در همین اتاقهای آهنی، بسیار آهنی، سپری کنند ملت. لابد نشستن روی چرمِ کرمرنگِ ماشینی به آن عظمت، آدم را از کلیهی بلایای طبیعی و مافوقِ طبیعی حفظ میکرده. لابد وقتی یک داجِ چلنجرِ آرتیِ 1970 مشکیرنگ را از دور میدیدند جماعت که چراغِ گردانِ پلیس را روی سقفش دارد، ماستها را کیسهتر میکردند. آدم خیال میکرد وقتی سوارِ یک لینکلن کنتیننتال 1968 میشود، میتواند دنیا را فتح کند. میتواند شاهی کند. سراغ دو نسل قبلتر که بروید، زیاد میشنوید این جملهی طلایی را که ماشینهای فوقالذکر مرگ ندارند، که آنقدر میروند، آنقدر میروند تا برای همیشه خاموش شوند. زخم و مریضی و درد حالیشان نمیشود. تنها مرگ را بلدند هجی کنند. یاد قهرمانهای سینمای همان روزها نمیافتید؟ سلام آقای گاری کوپر.
|
Post a Comment