این کلمهی همآهنگی را بیخود کردند هماهنگی و انداختند میان زبان اداری و گفتاریِ چرک کاریِ ما. که از فلان حاجی/فرمانده بگیر تا پادوی خردهپای شرکتها و موسسهها هم ورد زبانش و آفاق عملکردش بشود همین هماهنگکردن چیزی با کسی، کسی با کسی. مگر میشود دو تا آدم را به زور همآهنگ کرد؟ آدمها آهنگهای خودشان را دارند، واریاسونها البته عوض میشوند، سازبندی کوبهای را میشود به فراخور موقعیت کرد زهی، فوقش. میخواهم بگویم این همآهنگی چیزیست فراتر از همسانی و همسری و همپوشانی و همدلی و همآوایی، حتا. همآهنگی یعنی یک موقعیت یکه در جهانِ هستیِ دو تا آدم، شما اصلن بخوان در جهانِ هستی، کلن. یعنی باهم بالا و پایین رفتن، باهم فراز و فرود داشتن. با هم ریتمیکشدن و باهم کشآمدن. باهم شروع شدن و باهم تمامشدن. بعد میدانید تمامِ اینها را همفرکانسکردن چه کار غیرممکنیست؟
آدمها از هم که دور میافتند اما آهنگهایشان راهش جدا میشود از هم. همین است که باید همآهنگیهای هرچند کوچک، هرچند خرد را این همه قدر نهاد و روی سر گذاشت و حلواحلوایش کرد. همین است که باید آدمهای همآهنگت را مدام گیر بیاوری بنشانی کنار دستت، هی باهم صدا بدهید. باهم صلا بدهید. باهم آواز ساز کنید. همین است که این همه دوست داریم وقتی کسی از همآهنگیهایش، همآهنگیهایمان مینویسد. از این یکجابودنها، یکجوربودنها، همزمانیهای کوچکِ مفرح. وقتهای بیقیمتی که خندهها با هم اوج میگیرد، گریهها و بغضها باهم. خیرهگیها و شیطنتها و شیفتهگیها، باهم.
|
وقتی پای هماهنگی به میون میاد من احساس میکنم قراره دیگه خودم نباشم یه حسه ترسناکه کسل کننده است
یه دختر از همین حوالی
http://www.time.com/time/specials/packages/article/0,28804,1939691_1939704_1939715,00.html
یه دختر از همین حوالی
Post a Comment