نشستهایم طبقهی بالای رستوران لمزی. به پاستای معقولی مشغول. از پنجره باغِ پشتی پیداست. پاییزی و پربرگ و متروک و قصهدار. میگوید دیدی چه همه کارکرد باغ عوض شده به کل؟ که اگر تا دیروز باغ معنایی داشت، کارکردی داشت، تعریفی و استفادهای، امروز اما تمام سهم ما از باغ شده تماشا. فکر میکنم چه راست میگوید. جای آن همه اتفاق که در باغ باید میافتاد خالیست. در برنامههای فیزیکیِ طرحهای معماری خالیست. در زندهگیهای ما هم. از همان باغ نوستالژیکِ کافهنادری بگیر تا همین حیاطهای باغچهدارِ خانهها و مجتمعهای خودمان. باغ زندهگی که در آن اتفاق نیفتد میرود برای خودش قاب میشود. عین یک تابلوی بیمصرف. خانهی خودمان را مثال میزنم که جز عبورِ هرصبح و شبِ سواره از آن، به مقصدِ پارکینگ، تجربهی قدمزدن و لمسکردنش خلاصه شده در جمعهای اتفاقی در زمستان. که برویم با پسرک در آن به برفبازی. یا همین چهارشنبهسوریِ اخیر، به آتشبازی مختصری. همیشه خانههای شمالی را بیشتر دوست داشتم. چون آدم را مجبور میکند برای رسیدن به داخل خانه، از حیاط عبور کنی. مصرفِ حداقلیمان شده یک عبور، صرفن. بیخود نیست که خانهی درسا را اینهمه دوست دارم. همان سهچهار مترمربع پاسیوشان را کردهاند باغچهی سبزی که به سهولت اضافه میشود به پذیرایی، میشود حیاطی متصل به حیات.
|
ما یک سوالی داریم از شما!
مرگ ما جان سید شما بعد از ظهر که این را نوشتی ننوشته بودی خانه های جنوبی؟
یا ما انقدر توهم زده ایم؟!!!!!
:))))
سیسس! برو دختر تابلو نکن، برو!
Post a Comment