قصهی شنگول، منگول و حبهی انگور به روایتِ جناب جونیور
این اسبسیاهه شنگوله، این زرافههه منگوله، این اسب نارنجیه هم حبهی انگوره. مامانشون هم این پلنگهست. بعد مامانشون میره بیرون که علف بخوره. بعد آقاگرگه میاد تو خونهشون همه رو میخوره و میره یه جای دور. فقط منگول رو نمیخوره. بعد مامانشون خوب که سیر شد برمیگرده. یه تیکه هم علف میاره برای بچههاش.
مامانپلنگه: چی شده؟ منگول: آقاگرگه اومد. مامانپلنگه: ااِاِِ؟! منگول: شنگول و حبهی انگور رو خورد. مامانپلنگه: اُاُ!
بعد شنگول و حبهی انگور که خودشون رو از تو شیکم آقاگرگه نجات داده بودن خودشون برمیگردن خونه. خانمگرگه هم میره پیش آقاگرگه با هم ازدواج میکنن.
|
یه دختر از همین حوالی
Post a Comment