استیصال کلمهای است که که دارد در اتاق من این روزها بالبال میزند. از لای چهارچوبِ بهشدت بستهشدهی در میگذرد و دور میز کنفرانس برای خودش میچرخد و مینشیند روی میزم، صاف در چشمهای من نگاه میکند. میشناسم این نگاه را. دیدهام هر صبح، چهطور از چشمهای امیدوار آدمهای آن طرف میز بیرون میجهد و به دیوارِ نمیتوانمهای سرد من میخورد و میماسد روی دستهای ناامیدشان. استیصال گردی است که بعد از سناریوی تکراری ذکر مصیبت این آدمهای بیچاره، بعد از فصلی که برایشان از نتوانستنهایم میگویم، مفصل، گاهی با اندوه، گاهی به فریاد، میآید روی صورتِ هردویمان مینشیند. برای چند ثانیه سکوت میکنیم، هردو. بعد من سرم را پایین میاندازم. او شانههایش را.
|
درد این باشد که در تنهایی دیوار هم نباشد که تکیه کنی
سیگاری نباشی
درد این است!
Post a Comment