من فرار نکردم. نشستم اینجا پشت میزم تا هر پنجدقیقه یکی از این آدمهای درمانده بیاید حجم مصیبتهایش را هوار کند سرم، بیشرف و بیوجدان خطابم کند، بستهبودن دستهایم را به رخم بکشد و برود. تا با هر بار که سرم را پایین انداختم از شرم ناتوانی، سیگار دیگری روشن کنم و چینهای پیشانیام عمیقتر بشود و نفسهایم خشدارتر. روحم خستهتر و روانم آشفتهتر.
|
ولی من به شخصه به پستای پر از زندگیت عادت دارم. مطمئنن راهی پیدا میکنی.
Post a Comment