اسپویلینگ فیلان: سرهرمس الان میخواهد از خوشیِ بینظیرِ دیشبش بنویسد، خوشینویسآبسسدها نخوانند لطفن.
جوری میشود زندهگی گاهی که باید برای نرفتن، برای ماندنت دلیل داشته باشی، بیاوری. من؟ من همین که میشود شبی از شبهای زمستان حوالی ساعت هشت، ناغافل تصمیم گرفت که با دوسهتا از عزیزهای زندهگیات بلند بشوی بروی رستورانی نهچنداندور، کباب تریاکی و اسپرینگرول و پنهی آلفردو و شنیتسل و کباب چوبیِ مرغوب بخوری، بعد تمامِ طول راهِ نهچندانزیادِ رفتن را همراه کنی با عرقِ کیوان، جوری که پایت را که در رستوران گذاشتی نیشت آلردی از این سر سیتی تا آن سر سیتی باز باشد، بعد عرقِ مربوطه امتدادِ بیحاشیهای داشته باشد برای خودش طیِ یکیدوساعتی که نشستی کنار دلبندت، بعد تولدِ آدمی را جشن گرفته باشی که برای خودش از لابهلای همین وبلاگستان پیدایش شده و آمده آمده تا شده یکی از دوستداشتنیترین آدمهای پیرامونت، بعد برقِ خوشبختی و خوشوقتی را تماشا کنی در چشمهای هرچهارتایتان، بعد آقای گارسون بیاید سر میزتان عذرخواهی کند که گیلاسِ مناسب برای شامپاینتان ندارد اما در عوض زیرسیگاری را که آورد سر میزتان، میرود کنار در میایستد تا شما با خیال راحتِ چوبپنبهی شامپاینتان را بفرستید به آسمان و لیوانهایتان را به افتخار آدمی که بهانهی امشب بوده اصلن، و به افتخار آدمی که بانی امشب بوده اصلن، و به افتخار خردهخوشیهای غیرمنتظرهای که گاهی زندهگی پیشکشتان میکند، بالا ببرید. یا مثلن ساعتی بعد که ماشین بپیچد از کوچههای خیابان کوهستان بالا برود برای خودش، دستهای چهار آدمِ سرخوش، خیلی سرخوش، به رقص درآمده باشد از موزیکی که خانمِ دیجی با سلیقه و ذائقهی بیمانندش برایتان ردیف میکند. و صدایی جز خوشدلی از سانروفِ ماشین به بیرون، رو به تمام شهر که زیر پایتان گسترده شده، پرتاب نشود. تگِ اولین دقیقههای بیست و هفتم دیماه را هم با چایی و نشستن روی سکوی سیمانی سرد کنار خیابان ببندید. جوری که خخخخخخخ باشید از خودتان.
برای ماندن، برای نرفتن دلیلهایت گاهی از جنس همین چند ساعتهای باهمبودهگی، اینجور دلگشا باهمبودهگیهای این شبهاست. وحشت؟ دروغ چرا، سرهرمس وحشت دارد از بودن در شهر و دیاری که خردهخوشیهایت برود زیر فرش، گم بشود لابهلای خوشبختیهای بزرگِ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و امنیتی و اقلیمی و الخ.
|
بس كه نميشود با آن حتي سر خود هم شيره ماليد !
بس كه شما گفتيد و ما هم باور كرديم .بس كه ...
با اينهمه اما ! برقرار باشيد و شاد و تا باشد از اين شب ها باشد و اين با هم بودگي ها . تولد اوشان هم مبارك !
خوشيممممممممم
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
Your writing style sucks, man, really.
بیا انگلیش هم واست نوشتم که خوشحال شی کامنت انگیلیسی داری.
روز کاری دوازده ساعته را تمام کردی و درست قبل از بستن در دکان می گی به سر هرمس سری بزنم و بعد برم ... که چه خوب کاری کردم!
که چه چسبید! و چه دلتنگی آورد برای من که همه دلیل های بزرگ و کوچک ماندن را گذاشتم به حال خودشان و رفتم
Post a Comment