من وقتی از خوشی هام می نویسم، از خوشی های دسته جمعی، واسه اینه که یادم بمونه. واسه این که یادمون بمونه. واسه اون چند نفر دیگه هم هست. اونایی که تو ساختن خوشی شریک بودن. بخونن و دوباره خوشی مون رو مزه کنن. از زاویه دید من. از خوشی نوشته ها معمولن کد داره. فقط اونایی که حضور داشتن کامل می فهمنش. من وسطش بنویسم شیرازی ها دستشون به کم نمی ره فقط اون یازده نفر می فهمن. بنویسم خانوم ساختمون رو به رویی فقط اون سه نفر می فهمن. بنویسم حرفای آشپزخونه ای فقط اون دونفر می فهمن. بنویسم پشت در فقط اون یه نفر می فهمه. چرا واسشون ای میل نمی کنم؟ به همون دلیلی که جای تو دفتر خاطرات نوشتن تو وبلاگم می نویسم و تازه کی می دونه چی هاش رو فقط ای میل می کنم. وقتی وبلاگ نویسی خیلی وقتا تا چیزی رو ننویسی باورت نمی شه اتفاق افتاده، تا چیزی رو ننویسی حس نمی کنی دینتو بهش ادا کردی و اون حسه هنوز یقه ات رو چسبیده. من از خوشی هام می نویسم تا باورم بشه، تا دینم رو بهش ادا کنم. به اون لحظه یا ساعت یا روز خاص که این قدر خوشبخت بودم.
بعد یه کارکرد دیگه ای هم داره. حداقل واسه من داره. که این آخر هفته ای که تنها بودم و از زور افسرده گی و دلتنگی هیچ جا دلم نمی خواست برم، فرداش می خونم که یه عده دور هم جمع شدن و بال مرغ کبابی (رون هم داشت دیگه؟) خوابونده تو عرق سرژیک خوردن تو یه ویلای محشری و خوش بودن. بعد دلم گرم می شه. که آدمایی که دوستشون دارم تو یکی دو روزی که من فکر می کردم دنیا چقدر تاریکه، شاد و روشن و خوشبخت بودن. روایت هاشونو می خونم، کامنت هاشونو می خونم و لبخند می زنم. فکر می کنم خودمم اون جا بودم. که زندگی جریان داره و دنیا هنوز روشنه.
من آدم معمولی ای هستم، آدم های معمولی واسه خوشی احتیاج به دلایل و اتفاقات بزرگ ندارن. آدم های معمولی با یه نسیم خنک، با یه فنجون شیرقهوه ی کافه صناعی، با یه دست پوکر غیر حرفه ای، با دیدن خوش بودن عزیزانشون، با یه برنامه ی جوجه کباب و عرق تو بالکن، با ای میل یک خطی و یا حتی با یه لبخند فروشنده ی همیشه بداخلاق روزنامه فروشی به دستبند سبزشون، احساس خوشبختی می کنن و از این دلایل کوچیک برای خوشبختی خجالت زده نیستن.
نازلی دختر آیدین، از خلال گودر
|
Post a Comment