« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-01-21 میبینی چهطور قصههای پیچیدهای مثل همین آیزوایدشات را هم که تا تهش بروی، مداقه کنی، زوم کنی تا حد پیکسلها، آخرش میشود یک قصهی ساده، یکخطی. ختم میشود همهی آن شگفتیها و ماجراها به روایتِ روزگار زنی که شوهرش از او غافل بود، از زیباییهایش. زنی که عادت شده بود برای مردش. مردی که حواسش نبود. که حواسش نبود. میخواهم بگویم این که بهسادهگی صرفن حواست نباشد میتواند مسبب یکچنین چرخشهای روزگاری شود، چنین ناگوار.Labels: همفیلمبینی |
نه
به روزم !
بیا
نه من قبول ندارم که این قصه ساده و یک خطی ست.که رویاهای زن و نیاز زن و میل و شهوت زن اصلا یک خطی نیس.نیس.باور کن.
سرهرمس یک بار بیکار که بود رفته سروقت نوشته های آقای شاملو. بعد دیده بود آقای شاملو هم سادگی را سادهگی مینویسد، زندگی را زندهگی و الخ.
بعد نه این که حالا حکمی داده باشد آقای شاملو یا اصلن کسی باشد این جور وقتا که حکم بدهد به این جور چیزها، نه. ولی کلن خبر خوبی بود. سرهرمس را که مستدامتر کرد در این که آن جوری که دلش میخواهد چیزها را بنویسد.
همین
Post a Comment