« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-01-21

می‌بینی چه‌طور قصه‌های پیچیده‌ای مثل همین آیزوایدشات را هم که تا تهش بروی، مداقه کنی، زوم کنی تا حد پیکسل‌ها، آخرش می‌شود یک قصه‌ی ساده، یک‌خطی. ختم می‌شود همه‌ی آن شگفتی‌ها و ماجراها به روایتِ روزگار زنی که شوهرش از او غافل بود، از زیبایی‌هایش. زنی که عادت شده بود برای مردش. مردی که حواسش نبود. که حواسش نبود. می‌خواهم بگویم این که به‌ساده‌گی صرفن حواست نباشد می‌تواند مسبب یک‌چنین چرخش‌های روزگاری شود، چنین ناگوار.

Labels:



Comments:
کلافه ام !
نه
به روزم !
بیا
 
و چه گاهی میچسبه این که تو حواست نباشه.او حواسش نباشه.که الیس بشی و تا عمق رویاهات فرو بری.که لذت ببری از کام گرفتن از یه مرد دیگه.یا حتی از تصور کام گرفتن از یه مرد دیگه.یا از تعریف کردن این تصور برای مرد خودت حتی.که حسادتش را بر انگیزی .که پشتش بلرزه از تصور هم اغوشی تو با مرد دیگه.
نه من قبول ندارم که این قصه ساده و یک خطی ست.که رویاهای زن و نیاز زن و میل و شهوت زن اصلا یک خطی نیس.نیس.باور کن.
 
هرمس...برادر... یک بار برو بدون اینکه این همفیلمبینی ها را بخوانی فقط اسکورل کن و همین طوری پستهای پشت سرهم به ضمیمه عکس ها و اسم های مختلف بلاگر هارا نگاه کن...یک حسی به آدم دست می دهد...مزه کن خودت می فهمی چی می گم...تازه تو که خودت بنیان گذار قضیه ای...ببین تو چه لذتی می بری...ا
 
جناب خوش ذوق می شه خواهش کنم "ساده گی" و...رو به این صورت بنویسی: سادگی
 
جناب آنونیموس
سرهرمس یک بار بیکار که بود رفته سروقت نوشته های آقای شاملو. بعد دیده بود آقای شاملو هم سادگی را ساده‌گی می‌نویسد، زندگی را زنده‌گی و الخ.
بعد نه این که حالا حکمی داده باشد آقای شاملو یا اصلن کسی باشد این جور وقتا که حکم بدهد به این جور چیزها، نه. ولی کلن خبر خوبی بود. سرهرمس را که مستدام‌تر کرد در این که آن جوری که دلش می‌خواهد چیزها را بنویسد.
همین
 
Post a Comment