نوشتم اینجا که یادم بماند
ديدهاي طرف مثلن يك ديالوگ خوب نوشته يا شوخي بامزه توليدكرده بعد ميكنندت تا تعريفش كند؟ هي مقدمه ميچيند. پينگپنگ ميكند. حس ميدهد. با دوربين، با صدا، با موزيك. همهچيز را آماده ميكند. بعد حرفش را ميزند بعد اختتاميه را اجرا ميكند و ميرود؟ يعني دلش نميآيد كه كسي متوجه شوخي نشود. دلش نميآيد زحمتي كه كشيده بياجر بماند. دوست دارد همه بشوند كه چيگفته. اگر خندهدار است حتمن همه بخندند. اگر خيلي حسدارد حتمن به همه فرو برود. مسعودكيميايي يكي از مثالهاي بارز اين شكل رايج حماقت است. من هميشه حواسم به اين آدمها هست. هميشه حواسم هست كه در سينما و حتي تياتر به اين صحنههاي فيلمشان بلند بخندم، در گودر اين جملههايشان را كوتكنم و برينم بهشان (جديد متوجه شدهام كه به آشناها نميرينم البته و شرمسارم). سريالهايشان را هم سعي ميكنم نبينم. خيلي از شوخيهاي دسپرت هوسواويز و كاليفرنيكيشن اينجوري است. موقعيت قابل پيشبيني، شوخي تكراري، عكسالعملها تكراري، خلاقيت صفر، مناعت طبع زير صفر.
اينچيزي كه اينها كمدارند بهنظرم بلندنظري است. اينكه تكيه بدهي عقب و مزههاي بيشمارت را بريزي توي كار و تخمت هم نباشد كه خيليها با اين ريتم تند ممكناست جا بمانند و نتوانند بخندند ياخيليها ممكناست اين ارجاع را نگيرند اسمش بهنظرم بلندنظري است. حواست باشد كه تو داري براي مخاطب باهوش مينويسي. فشارش نده. رد بده. اگر گرفت و خنديد نوش جانش اگر نگرفت تو نميتواني صبر كني. ميتواني اميدوار باشي شوخي بعدي را بگيرد. ارجاع بعدي را بفهمد. كلن هم كه داري هگل درس نميدهي كه. داري سيمپسونها را تعريف ميكني. پس نگراننباش.
علیبی از خلال گودر در باب سیمپسونها
بعضی از همین دیالوگ ها و جوک ها، دارایی شان را از "در لحظه بودن" از سادگی شان دارند
خب اول بايد اين خالق اثر يا همون جوك يا ديالوگ ! خودش به جوك يا ديالوگش بخندد تا كشف شود كه ديگران هم خواهند خنديد والا اگر حتي خودش را نخنداند معلوم است كه ديگران را هرگز نخواهد خندانيد . خب اگر چنين است ، اين قضيه ي خود گويي و خود خندي چه صيغه اي است ديگر!!؟
سلام، شدبدا در پروژه هم فیلم بینی تان به فیلم a beautiful mind نیاز دارم. لطفا در برنامه قرار دهبد.
در مورد هم فیلم بینی آیز واید شات که نوشته بودین، یک سوال این بود که چرا آلیس آن رویا را برای شوهرش تعریف می کند؟ مگر نمی داند این حرف ها همه چیز را خراب می کند؟
من تجربه کرده ام گفتن حرف های نگو را. نباید بگویی چون می دانی طرف می داند. ولی می خواهی بگویی تا بفهمد که می دانی که می داند.
و وقتی می گویی میدانی نباید بگویی. و بعدش هم کاریش نمی توان کرد چون آنچه را نباید، آشکار کرده ای.
آلیس می داند که شوهرش می داند که به آلیس بی توجه است. می گوید تا نشان دهد که بی توجهی اش آزار دهنده است. که خودش هم می تواند بی توجه باشد ولی نیست.
در مورد پستی که در مورد کلمات کرشمه دار و ندار است. یک گروه دیگر اضافه کنید به کلماتی که "باید" برهنه باشند.
شده کسی را که هیج صمیمیتی با او ندارید در آغوش بگیرید و از درد های های گریه کنید؟ شده که بگوید تا به حال تو را اینطور ندیده بودم. از این برهنه تر می توان بود؟ که درونت را اینچنین بی پروا در برابر آنکه نباید آشکار می کنی؟ چه در میهمانی پر زرق و برق که زیبا و آراسته می روید و درد مجالتان نمی دهد. گاه کلمات بی اختیار برهنه می شوند. گاهی
Post a Comment