رفته بودند در یکی از خانههای قدیمی. آبانبار را گرفته بودند دوتایی رفته بودند تا آن پایین. به صاحبخانهی بینوا گفته بودند برای پروژهی دانشگاهشان میخواهند صدای بادی را ضبط کنند که از روی قنات میآید و میپیچد داخل آبانبار و خنک نگهش میدارد. گفته بودند که نیم ساعتی کار دارند و در باید که باز نشود تا باند صدا مخدوش نشود. در باز نشده بود. صدایی هم ضبط نشده بود جز صدای آه و نالههای تنهایشان به وقتِ عشقبازی در آن خنکای تاریکِ مرطوب دلچسبِ ابدی.
|
چقدر دلم می خواد عاشق باشم...
Post a Comment