« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-03-29 ![]() هنری کارترِ فیلمِ Shrink روانکاوِ سوپراستارها و بچهمعروفهای هالیوود است. کسی که آدمهایی با دغدغههای مشابهِ تمامِ آدمهای «مرفهِ بادرد» به سراغش میآیند. هنری کارتر اما همین اواخر زنش را از دست داده است. از دست داده است به معنی واقعی کلمه، چون زنش خودکشی کرده است و او هیچوقت نفهمیده که چرا. نتوانسته که بفهمد. هنری کارتر شیوهی شخصیاش را برای عزاداری انتخاب کرده: تا جایی که میتواند دراگ مصرف میکند و «های» میشود. پدرش که اتفاقن او هم روانکاو است، پروندهی دختر نوجوان ناسازگاری را به هنری میسپرد. «جما» با دنیا ناسازگار است چون همین اواخر مادرش را از دست داده. از دست داده به معنی واقعی کلمه چون مادرش خودکشی کرده و او هیچوقت نفهمیده که چرا. اصولن انگار هیچوقت نمیشود به تمامی فهمید که آدمهایی که خودکشی میکنند، چرا خودکشی میکنند. پدرِ هنری پروندهی جما را به هنری محول میکند چون لازم میبیند که هنری برای خلاصی از وضعیتی که دچارش شده، احتیاج به یک «درد واقعی» دارد. در زندهگانی لحظههایی هست که آدمها دردهای «واقعی» دارند. گیرهایی که اتفاقن هیچرقمه «ذهنی» نیستند. آنچنان «عینی» هستند که نفست را بند میآورند. اینجور وقتها آدمها تماشا ندارند. رقتانگیزند. بینقاب و عریان و درمانده. بی که بتوانند با رنگ و لعاب درد و مسالهشان را برایت عرضه کنند. اینجور وقتها آدمحسابیها سکوت میکنند. چون هیچ حرفی، کلمهای، تعبیری نمیتواند به عینه آن حجم نکبت را برایت توصیف کند. دردی است که صرفن دارد «کشیده» میشود. کاریش هم نمیشود کرد. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment