« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-04-28

یادم بماند در زندگی بعدی‌ام مردی باشم هفتادویک‌ ساله. با یک باغ‌چه‌ی بزرگ با یک درخت گردو، دو درخت آلو، یک درخت خرمالو، یک درخت سیب لبنانی، یک درخت انجیر، دو چَفت انگور، و یک نهالِ نورس به. میان درخت‌ها را شاهی و نعنا و پونه کاشته باشم. دورتادور باغ‌چه را گل‌دان‌های کوچک شمعدانی چیده باشم، و یک ردیف بنفشه‌ی رنگارنگ که مثل نواری رنگی باغ‌چه را دور می‌زند. بعد تنها رسالتم در زنده‌گانی مواظبت از باغ‌چه باشد. کندنِ علف‌های هرز و جمع‌کردن برگ‌های مرده از روی شاخه‌ها. تمامِ غروب‌هایم را اختصاص بدهم به آب‌دادنِ باغ‌چه، سر دل راحت. هفته‌های آخر اسفند باغ‌چه را بیل بزنم، کود بدهم. بروم خاکِ مرغوب بیاورم از نهری که نیم ساعت با خانه‌ام فاصله دارد. نهال‌ها را پیوند بزنم به هم. مواظب‌شان باشم. اوایل تابستان همه‌ی درخت‌ها را سم بزنم. روی دهانم را با پارچه‌ای بپوشانم و سم را بپاشم روی شاخه‌ها. نگرانِ زردشدنِ نابه‌هنگامِ رنگِ برگ‌ها باشم. زمستان‌ها که شاخه‌ها بی‌حوصله و خشک و خسته می‌شوند، دلم را خوش کنم به تصورکردن‌شان در بهار. شکوفه‌ها که سروکله‌شان پیدا شد، از ذوق چشم‌هایم برق بزند. میوه‌ها که رسید، سبدهای حصیری را پر کنم و سوار دوچرخه‌ام بشوم و چهارتا و نصفی رفقایم را خبر کنم. نیمکت‌ها را کنار باغ‌چه بگذارم. با سماور و پولکی و پیش‌دستی‌های گل‌دار. حیاط را آب پاشیده باشم قبلش. فالوده‌ی کرمانی را گذاشته باشم در یخچال. تخته‌نرد را پهن کرده باشم روی گلیم‌ای که پایین پای نیمکت‌ها انداخته‌ام. قفس مرغ‌عشق‌ها را آورده باشم آویزان کرده باشم از دیوار حیاط. بعد، بعد هی مدام خاطره‌های خیالی بامزه تعریف کنیم از چهل سال قبل، آن‌ رفقایی را که مرده‌اند دست بیندازیم. تصویرشان کنیم هرکدام را در جهان باقی، که به چه نکبتی مشغولند در این لحظه. بعد مریضی‌های طاق و جفت خودمان را بگذاریم وسط، شرط ببندیم که کدام‌مان زودتر ریق رحمت را سر می‌کشد. شرط‌های بُرده‌ی تخته‌نرد را بگوییم "باشه زیر خاک" و دستِ جدید را شروع کنیم. یکی هم آن وسط در اوج خوشی بمیرد. در نهایت سرخوشی، سکته کند و بی‌درد و بی‌زحمت برای همیشه برود.

(+)


Comments:
آدم گاهی به لایک زدن خالی دلش راضی نمی‌شود. عالی. دست و پنجه پیرمرد هفتاد و یک ساله زندگی بعدی درد نکند. بلکه هم شد همین زندگی.
 
خوب خوب عالی
 
هی سر هرمس. یک لحظه هم وقت تلف نکن. برای هفتاد و یکساله ی اینچنینی شده و یا آن راننده ی کامیون شده ( یادته چه خوب نوشته بودی اش) و خیلی خیلی "دیگری " هایی که تو دوست داری احتیاج به یک چشم بسته است و سخت افزاری برای ذخیره رویا که اتفاقا در اختیار است. یک بار دیگر هم بیایی حتما باید سر هر مس باشی که بعدش این پبر مرد هفتاد و یک ساله بشوی. تو فقط در هیچ صورت هیتلر و چنگیز و یکی از این پشما لو های معاصر نمی توانی بشوی. کافیه بزنی روی دگمه ی uncompress.
یک دفعه می بینی چقدر داری آدم زندگی می کنی. من تجربه اش را دارم. ببین این منیر دیگر من چقدر زودتر از پیر مرد تو به دنیا آمده.
www.discourse.persianblog.ir/post/65
 
جوری که ترمیناتور2 تمام می شد یادت هست؟ آدم هایی که قبلن بلعیده بودشان از درونش یکی یکی داشتند می زدند بیرون
 
یاد داستان های مدرس صادقی و فیلم های مهرجویی افتادم. همون قدر ساده و همون قدر دست یافتنی. چه قدر خوب می شد بتونی هر جور که بخوای زندگیتو نقاشی کنی.
 
Post a Comment