یک وقتهایی آدم باید قدرت مچمیکینگ داشته باشد ورای زمان و مکان. مثلن؟ آقای ژازه تباتباای (یا "یی"؟) چند سال پیش تمام کرد. قبل از این که سرهرمس موفق بشود دستش را بگذارد در دست آقای تیم برتن. حتا قبل از آن که انیمیشنِ «شمارهی نُه» را ببیند و افسوس بخورد که آنقدر قدر ندید و ندیده ماند مجسمههایش که آقای تیم برتن یک گروهی را حمایت کرد تا این انیمشن را بسازند. آقای سینایی یک مستندی دارند دربارهی آقای ژازه. بخت یار نبوده با سرهرمس لابد که هنوز ندیده این تصویرها را، لابد از داخل خانهی یکی از غریبترین آرتیستهای این مملکت.
پ.ن. خوبی خانمِ آیدا این است که آدم را گاهی یاد یک همچه چیزهایی میاندازد.Labels: از پرسهها
|
بنظرم اشتباه ميكنم ، فكر كنم همين شبكه هاي جام جم ماهواره اي خودمان بود !
بهر حال و جداي اينكه از كجا پخش ميشد ، خودش آدمي نازنيني بود . ما كه سررشته اي از مجسمه سازي و هنرهاي تجسمي و غير تجسمي ! هم نداريم ، كلي غصه خورديم و حيف و دريغ كه چرا تابحال هيچ نميدانستيم از اين نازنين مرد .
اما خدایی حواسم که آمد سر جایش دیدم این رباتک چه مرد جذاب سخت مهربان پیچیده ی هم زمان به قدر کفایت دراز قهرمان شجاع مسلح مفلوک تنهایی است این روزها ، که گاهی آنقدر در دیوار های از سینک و حمام و دستشویی تا فاضلاب ، پشت دیوار ها و توی گچ و خاک و رنگ و مبلمان پنهان می شود و تا وقتی سر ریز نمی شود و دزدیده ، یا اعضا و جوارحش نمی پوسد ما هرگز نمی فهمیم صاحب چه گنج و ریخته ، زیبایی اش با اینکه اینهمه در خانه نزدیکمان بوده ، اما دید نشده.
.
ضمنا آفتاب و سایه پردازی طبیعی موقع هنر عکس اندازی عکاس و ظرافت و تیزهوشی تو موقع متن نویسی و فاصله ی به جا انداختن میان دو کلمه ی مچ میکینگ و دست به دست دادن دو هنرمند ، قبل از همه ی اینها که گفتم، کلی حواسمان را پرت تر کرده بود.
Post a Comment