« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-05-10 اصلن هرکس باید عشرتآبادِ خودش را داشته باشد/ دارد.![]() خونهی آجرِخشتی و حصیر و گلدون سفالی، بوی خیسی خاک بارون خوردهی باغ، بعدازظهرهای سایهروشندار، جای خوب خواب، خواب خوب ِخوب، سحر صبح، شادی شب، طعم هزار سالهی نان و پنیر و مهر، آغوش بیدغدغه، خندهی بیمنت، سورِ یکدلی ساعت با سرنوشت، آتش در دل ِآدم میگیراند یاد روزهای دور... خانهی مادربزرگم همچه جایی بود. با یک درخت گردوی بزرگ. گلدان کوچکی که در آن برایم نعنا میکاشت و کیسهی پارچهایی آویزان از سقف پُرگردو. بستنی قیفی پاک که از یخدان یخچال نازل میشد. کم از آیهی رحمت نبود. کف الوارپوش پُرصدا که وقت خواب بعدازظهر، پیرزن را وا میداشت با صدای نیمهخوابش هشدارم بدهد که نروم سراغ انباری. انباری پر بود از شمارههای صحافیشدهی سپیدوسیاه و توفیق و ر. اعتمادی: تویست داغم کن، یک لحظه روی پل... درختچهی سیبگلاب، کشرفتن سیگار از کیف خالهی کوچک، کاست افسر شهیدی که میخواند: روزی که از تو جدا شم روز مرگ خندههامه روز تنهایی دستام فصل سرد گریههامه پیرزن را عاشقانه دوست داشتم. دوستم داشت. سهساله بودم که تنهایی سفر یکماههی پدر و مادر نصیب من شد و بانی کشف مادربزرگ که تا لحظهی آخر رفتنش نزدیکترین کس هم بودیم. شب قبل رفتنش، در بیمارستان ازش پرسیدم: چطوری خوشگله؟ با لبخند کمرنگی گفت: دارم میمیرم. با خنده پرسیدم: میترسی؟ یک جوری نچ گفت که معنی خود اطمینان بود. گاهی با خودم فکر میکنم پیرزن مهربان حتما ترسیده بود. مگر میشد که نترسید. اما دل دریایی و مهر بیمنت فکر غصهدارشدن پسرکش بود... پرتم کردی به هزار توی یاد... ادریس یحیا |
Post a Comment