« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-06-25 گاس که چهار اپیزود کمی زودهنگام باشد برای این که سرهرمس بیاید اینجا و از کندی مطلوبی که سریال «شش فوت پایینتر» در جوهرهی خودش دارد برایتان بگوید. اما شغل اعضای خانوادهی سریال که برگزاری مراسم تدفین باشد، مرگ و مرده که شد کسب و کار، آن وقت باید احسنت گفت به سازندهگان که آرامش اکستابی آن را این جور دواندهاند در اجرای سریال. یک چیزی را سرهرمس همینجا به صورت تلویحی اذعان کند و برود بخوابد، گمان میکنم سلیقهی من در سریالدیدن، در ذرهذره دمخور شدن با آدمهای یک مجموعه، باید چیزی در حوالی همین کندی و ریزبینیها باشد. در وقتهایی که دوربین فرصت دارد روی ریاکشنهای صورتها درنگ کند و بیدرنگ ندود دنبال حادثهی بعدی. مرگ هم که دیگر گفتن ندارد، آنقدر قاطع و بیتخفیف است که به خیالها و توهمات ریز و درشت آدم رحم نمیکند. همه را میگذارد پشت در. بعد حالا همین نقطه، همین گذرگاه است که باید دستهایتان را بالا بیاورید و آرامآرام کف بزنید برای «شش فوت پایینتر»، چون به گمانم توانسته در عین حضور این همه مرگهای جورواجور، برایتان زندهگی را بولد کند. سرهرمس همین روزها، یکی از همین روزها، برایتان از این حضور زندهگان و زندهگی در بستر مرگ، درست چسبیده به گردنش، بیشتر خواهد گفت. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment