« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-06-13


رسم خوبی شد که خیلی‌های‌تان برداشته‌اید نوشته‌اید از سال پیش، همین روزها. به نظرم از معدود کارهایی است که از دست‌مان برمی‌آید. که به نجوا هم که شده، لااقل، بنویسیم که یادمان نرفته، که هیچ وقت باور نکردیم.


مهم این است که باور نکنیم. دست برنداریم از باورنکردن.

سرهرمس، پارسال، امروز


Comments:
چونکه حرف پارسال شد عرض کنم که ویکتور هوگه ایران ! داشتند در پرس تی وی زر میزدند . بگونه ای که اگر کسی فکر میکرد پارسال جو گیر شده و بی دلیل از وی منزجر شده است با شنیدن زر های ایشان مطمین میشد که نه هرگز اشتباه نکرده است و باید که از نویسنده ی پرفروش ترین رمان ! منزجر بود و خجل و شرمنده که چگونه همان موقع که کتاب او را میخواند و این حس بدمصبش میگفت این کتاب بو داره ! به حس خودش بی اعتنایی کرد و از کتاب خوشش آمد !
آقا شاید درست نباشه ولی بنده اعتراف میکنم برای اولین بار احساس انزجار را بطور تمام و کمال امروز و با دیدن این برنامه و افاضات ایشان درک نمودم !
 
و
تا همیشه داغ‏‏داریم

http://pagard.ayene.com/archives/dast-mane/
 
من که هنوز اصراری ندارم درد عجیب کف پای راستم را که حالا به زانو هم رسیده خوب کنم از بس شبها کفش درنیاورده و نخوابیده رفتیم سراغ روز بعد و قراردوباره تا سر به پایین زل بزنیم به قدم های هم و سر به بالا گرفته برق نگاه های هم را به خاطر بسپاریم. پا را ممکن است به توصیه ی پزشک فرو می کنم توی آب گرم استخر، اما "از دوست به یاد گار دردی دارم که به هزر درمان ندهم".
سر هرمس توی یادت مانده دقیقا چند
برگ و خس بودیم وقتی شره می شدیم از بالای پل و زمین کاریز شده بود از هر سوراخش چشمهی ما می جو شید؟
هیچوقت نخواهند توانست صفر های زیاد جلوی عدد شماره مان را وقتی شانه به شانه و ساکت شهر را مثل قلب های هم تصرف می کردیم، نسیه حساب کنند.نسل ما هفت روز عمیق و نه عمود، زندگی کرد وحالا فقط خوابیده ایم ،اما نمرده ایم. این را چشم های بیدار سگ نجیب نگهبان درگاهمان نوید می دهد که همچنان گرگ ها را از اطرافمان می تر ساند و می تاراند و به وقتش به صدای رسای ما را برای زندگی در "روز نو" بیدار می کند.
ممکن است تا آن روز خیلی فقیر شده باشیم و محاصره و بی کس و از تعداد صفر های اسکناس های سبزی که توی جیب هایمان مچاله شده کاسته شده باشد و از ارزش سکه هایمان هم،اما ما همچنان یک عدد هفت رقمی سبزی بودیم و می مانیم شبیه دو انگشت مغرور دستمان که برای مدتی از نشانه رفتن رو به آسمان دست برداشته و در امنیت جیب مان غلاف شده.
 
Post a Comment