« سر هرمس مارانا »



2010-07-21

(+)

سرهرمس البته تنگنای مورد نظر را ندارد که برود سرچ کند پیدا کند آن نوشته‌ا‌ی که در باب دوستی‌های پنج‌سال دوم، سال‌ها قبل در همین وبلاگستان چاپ شده بود. تجربه‌ی دوستی‌هایی که از پنج‌سال چهارم هم گاهی دارد می‌گذرد کم‌کم، سرهرمس را اما سوق می‌دهد به سمت عبارت «حُسنِ نیت»، «حُسنِ ظن» هم. که ولو شده باشی روی تراسِ خانه‌ی یک آدم عزیزی، بعد یکی از در بیاید تو، بزند روی پای‌ات که چته مرد؟ خوبی؟ من بگویم گه‌ام. بی‌سلامی و علیکی. بعد بیاید بشیند کنارت، لیوان‌ات را بردارد سر بکشد و بگوید: می‌فهمم. و تو بفهمی که این می‌فهمم را الکی نگفته. سیمپاتیِ تخمی نشان نداده. بعد هر دو ساکت شوید. خیره بشوید به شب. بعد غر-اش را بزند از این که چرا ماه‌هاست که این‌طوری جمع نشده‌ایم دور هم، اما بدانی ته دلت که این غر که می‌زند از روی دل‌تنگی است صرفن. حُسن ظن داشته باشی به غر-اش هم. حُسنِ ظن داشته باشد به نبودن‌‌های زیاد این‌ روزهای‌ات. کلن وقتی آدمی حُسنِ نیت داشت نسبت به تو، می‌توانی خودت را ولو کنی و پاهایت را دراز کنی و آن وسط‌ها متلک هم خواستی بپرانی. از یک جایی از رابطه به بعد، اگر خدا بخواهد، انگار یک امنیتِ خوبی برقرار می‌شود کلن. این که سوتی‌ها و نافهمی‌ها و اشتباه‌هایت را به حساب خنگ بودنت می‌گذارند فقط، به حساب مشنگی‌های تاریخی‌ات. نه به دل می‌گیرند، نه جایی پرونده‌ای برایت باز می‌کنند، نه هیستوری‌ این دو دهه‌ات مخدوش می‌شود. آدمِ سوتی‌دادن‌های بی‌منظور که باشی، می‌فهمی چه غنیمتی است این جور محفل‌های کهنه. شبیه خانواده‌ی آدم. شبیه خانه‌ی عشرت‌آباد که هر غلطی هم که بکنی، کل رزومه‌ات خراب نمی‌شود. سه‌سوت در ارادت و اخلاص‌ات شک نمی‌کنند.

از تراس می‌گفتم. از این که چه‌طور «امنیت» می‌شود کلیدواژه‌ای این دست معاشرت‌های قدمت‌دار. که مثلن دستی هم اگر بیاید برای یک لحظه روی پایت بنشیند، کسی از آن طرف سرک نمی‌کشد، ابرو بالا نمی‌اندازد. داشتم می‌گفتم، رفیقِ بیست‌ساله که باشی، یک بخش عمده‌ای از خاطرات‌ات را قبلن سپرده‌ای دست رفقایت. مثل سرهرمس کم‌حافظه هم که باشی، یک‌هو می‌بینی یکی دارد برایت تعریف می‌کند که یادت هست آن نوشته‌ات را که توی هفته‌نامه‌ی فیلان چاپ شده بود هزار سال پیش؟ من؟! یعنی مطلقن یادم نمی‌آید این قضیه را. بعد برایت تعریف می‌کند که چه بود و چرا. بعدتر برایت تعریف می‌کند که یادت هست یک چیزی نوشته بودی درباره‌ی فلان‌ فیلم، که برنده‌ی یک مسابقه‌ای شده بود، یک جایزه‌ی نقدی‌ای هم نصیب‌ت شده بود، که رفته بودی با همان اولین ضبط سی‌دی‌دار بین رفقا را خریده بودی؟ یک قسمتی از تویِ پانزده‌بیست‌سال پیش را این‌ها بلدند خب. یادشان هست. آن یکی تعریف می‌کند که یادت هست از جایی برمی‌گشتیم، کم‌وبیش نیمه‌شب بود، بعد درست پشت بیل‌بورد چهارراه پاسداران من تگری زده بودم؟ خودش را می‌گفت. که تو داشتی پشتم را می‌مالیدی و من به این می‌خندیدم که پشت بیل‌بوردی که دست‌خط تو روی آن است دارم تگری می‌زنم و کسی چه می‌داند از این رهگذرها که این آدمی که دارد پشت کسی را که دارد تگری می‌زند می‌مالد، همان بنده‌خدایی است که دست‌خط‌ش آن بالاست.

من یادم نبود، به کل یادم نبود این قضیه را. همین «سرخ‌کن چرخشی» را وقتی داشت تعریف می‌کرد که ایستاده بودم کنار سرخ‌کن. سیب‌زمینی‌ها و قارچ‌ها داشت جلزوولز می‌کرد آن‌تو. تا بعدتر نمک و فلفل مخلوط سیاه و کمی لیموی تازه روی‌شان پاشیده شود و بشود مزه‌ی کنار ویسکی وانیلی. داشت از یازده‌دوازده سال قبل تعریف می‌کرد برایم. طبعن به کل یادم رفته بود آن روزها را. پرسیده بود که یادت هست بیل‌بوردهای دلونگی را؟ یادت هست سر چهارراه پاسداران یکی‌شان را نصب کرده بودند؟ ها؟! یادم هست؟ نمی‌دانم. یادم هست که با ماژیک سرتخت نوشته بودیم و اسکن کرده بودیم و الخ. بعد تعریف کرده بود که «خ»ی چرخشی را با چه خشونی نوشته بودم. که تیز بوده و سرکش. لابد شبیه‌تر بوده به خودم، «خ»های آن روزها. لابد وقت نوشتن‌ش یاد خشونت و خَم و خراش و خرامانی بودم، یاد انحنای اشرافی و سنتیِ جوهری «خ». بعد من این‌ها همه یادم رفته بود. فقط نیشم باز مانده بود که هه، انگار آدم‌ها خاطره‌های‌شان را می‌سپرند دست رفقای نزدیک‌شان، آن عمری‌ها. برای یک روز مبادایی لابد.

این‌ها را تعریف کردم که برسم به کیا. کیا اسفندیاری را اول‌بار آن روزهایی که سرکار خانم بینوش آمده بودند ایران دیدم. یک قرار معمولی مشترکی بود که راستش کیسه‌ای هم برای آن ندوخته بود سرهرمس. خیال کرده بود می‌رود و این‌ها را می‌بیند و گپی می‌زند و خدافظ‌شما. می‌خواهم بگویم جوری نبود پیش‌اتمسفر کل قضیه که مثلن از توی آن رفاقتی دربیاید و معاشرتی، بعدش. کیا البته خیلی زود برگشته بود فرانسه. فارسی را خوب حرف می‌زد. کل کافه‌ی ما یک ساعت هم نشده بود. تعریف کرده بودیم هرکدام که کجای دنیا ایستاده‌ایم و چه می‌کنیم. کنجکاو شده بود که چه‌طور کار و بار سرهرمس را جمع کند با وبلاگ‌نویسی و الخ. تعریف کرده بود از خودش که سرش با آدم‌های معمولی است و دلش با یک دنیایی به کل متفاوت. اعتراف می‌کند سرهرمس که مجذوب این جمعِ اضداد آقای اسفندیاری شده بود در همان جلسه. که اصلن از یک جایی به بعد، ول کرده بود معاشرت با آن خانم و آن آقا و آن رفیق و الخ را. انگار که دوتایی، نشسته بودند ورور حرف‌زدن از همه‌ی آن‌چیزهایی که جهان‌شان را می‌سازد و از دور، انگار اهلش نیستند هیچ‌رقمه. ده سال‌ای بزرگ‌تر بود از سرهرمس. دنیا را هم خوب گشته بود. خبر هم انصافن خوب داشت از اوضاع جهان، از آدم‌ها. فیلمِ کوتاه می‌ساخت، خیلی مصمم و پی‌گیر. این جوری شده بود که بعد از نیم‌ساعت، کرورکرور آشنای مشترکِ دورادور، روی کاغذ، داشتیم با هم. کرورکرور هم حرف. دو شب بعد، شبِ قبل از پروازش، آمده بود خانه‌ی ما. نشسته بودیم در تراس. خودم را تماشا می‌کردم که دارم برایش از قصه‌هایی می‌گویم که گفتن‌شان از من بعید بود، این‌طور فوری، این‌طور صمیمی‌وار. می‌خواهم بگویم گاهی هم هستند آدم‌هایی که بلدند دوروزه، جوری رسوخ کنند در دنیای شخصی و خصوصیِ تو، جوری ردپا بگذارند از خودشان، جوری اعتماد تو را جلب کنند که فاصله‌ی بیست سال را دو روزه پر کنی. که وقتی راه‌شان را کشیدند و رفتند سر خانه‌ و زنده‌گی خودشان، یک تکه‌ای از دل‌ات را هم با خودشان برده باشند. یک حجم غلیظی از خاطره‌های شخصی‌ات را هم.

ایمیل زده که دارد این‌ها را می‌نویسد. نوشته که آیا اجازه دارد یا نه. نوشتم برایش که زبان یک چیز لامصب و کوفتی‌ای است برای خودش. خاطره‌های من، قصه‌هایم به فارسی اتفاق افتاده، تو اگر فرانسه‌شان کنی، می‌شود خاطره‌های یک آدم دیگری. دخلی به من ندارد. بعد برایش قصه‌ای از قصه‌های مارکوپولوی آقای کالوینو را تعریف کردم، از شهرهای نامریی. نوشتم که وقتی خاطره‌ای را برای دوستی تعریف می‌کنی، آن را دودستی تقدیم کرده‌ای، اهدا کرده‌ای به او. باقی‌اش مالِ خودش است. اختیارش را دارد. حالا تو هی بیا و بگو که این را جایی تعریف نکن. نشانیِ من را نده. نه آقا! رفته خاطره‌ات جا خوش کرده لای سلول‌های خاکستری مغزِ طرف‌ات. زبانِ فرانسه‌ی سرهرمس هم البته مثل اسپانیایی و ژاپنی‌اش، تعریفی ندارد. نوشتم برای کیا که راستش خیلی هم کنج‌کاو نیستم ترجمه‌ی فارسیِ نوشته‌ها را بخوانم. هروقت فیلم‌شان کردی، یک جوری بفرست برایم ببینم، همین.


Comments:
vaghti vase dusti khatere migi engar yek ghesmat az khodeto bahash sharik shodi va vaghti az razi sohbat mikoni masuliati bozorg bar dushe oo migozari....poste kamelan ghabele lamsi bud..
 
سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا، چه باصفا و گرم و خنَک بود این یادداشت و چه کیفی داشت خواندن‌اش. واقعاً می‌طلبید آدم این‌همه‌راه از گودر بکوبد بیاید معبد بگوید دم‌تان جداً گرم
 
و سرانجام نوشته هرمسی :)
بدون گیل گمش و لینک عکس و اینا
 
اوه2
ساسان عاصی و خواب بزرگ که این همه راه بیایند تا کامنت‌دانی سرهرمس، یعنی واقعن باید بالید آقا :دی
 
بقيه هم چغندر !
 
:))))))
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017