« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-07-21 (+) از تراس میگفتم. از این که چهطور «امنیت» میشود کلیدواژهای این دست معاشرتهای قدمتدار. که مثلن دستی هم اگر بیاید برای یک لحظه روی پایت بنشیند، کسی از آن طرف سرک نمیکشد، ابرو بالا نمیاندازد. داشتم میگفتم، رفیقِ بیستساله که باشی، یک بخش عمدهای از خاطراتات را قبلن سپردهای دست رفقایت. مثل سرهرمس کمحافظه هم که باشی، یکهو میبینی یکی دارد برایت تعریف میکند که یادت هست آن نوشتهات را که توی هفتهنامهی فیلان چاپ شده بود هزار سال پیش؟ من؟! یعنی مطلقن یادم نمیآید این قضیه را. بعد برایت تعریف میکند که چه بود و چرا. بعدتر برایت تعریف میکند که یادت هست یک چیزی نوشته بودی دربارهی فلان فیلم، که برندهی یک مسابقهای شده بود، یک جایزهی نقدیای هم نصیبت شده بود، که رفته بودی با همان اولین ضبط سیدیدار بین رفقا را خریده بودی؟ یک قسمتی از تویِ پانزدهبیستسال پیش را اینها بلدند خب. یادشان هست. آن یکی تعریف میکند که یادت هست از جایی برمیگشتیم، کموبیش نیمهشب بود، بعد درست پشت بیلبورد چهارراه پاسداران من تگری زده بودم؟ خودش را میگفت. که تو داشتی پشتم را میمالیدی و من به این میخندیدم که پشت بیلبوردی که دستخط تو روی آن است دارم تگری میزنم و کسی چه میداند از این رهگذرها که این آدمی که دارد پشت کسی را که دارد تگری میزند میمالد، همان بندهخدایی است که دستخطش آن بالاست. من یادم نبود، به کل یادم نبود این قضیه را. همین «سرخکن چرخشی» را وقتی داشت تعریف میکرد که ایستاده بودم کنار سرخکن. سیبزمینیها و قارچها داشت جلزوولز میکرد آنتو. تا بعدتر نمک و فلفل مخلوط سیاه و کمی لیموی تازه رویشان پاشیده شود و بشود مزهی کنار ویسکی وانیلی. داشت از یازدهدوازده سال قبل تعریف میکرد برایم. طبعن به کل یادم رفته بود آن روزها را. پرسیده بود که یادت هست بیلبوردهای دلونگی را؟ یادت هست سر چهارراه پاسداران یکیشان را نصب کرده بودند؟ ها؟! یادم هست؟ نمیدانم. یادم هست که با ماژیک سرتخت نوشته بودیم و اسکن کرده بودیم و الخ. بعد تعریف کرده بود که «خ»ی چرخشی را با چه خشونی نوشته بودم. که تیز بوده و سرکش. لابد شبیهتر بوده به خودم، «خ»های آن روزها. لابد وقت نوشتنش یاد خشونت و خَم و خراش و خرامانی بودم، یاد انحنای اشرافی و سنتیِ جوهری «خ». بعد من اینها همه یادم رفته بود. فقط نیشم باز مانده بود که هه، انگار آدمها خاطرههایشان را میسپرند دست رفقای نزدیکشان، آن عمریها. برای یک روز مبادایی لابد. اینها را تعریف کردم که برسم به کیا. کیا اسفندیاری را اولبار آن روزهایی که سرکار خانم بینوش آمده بودند ایران دیدم. یک قرار معمولی مشترکی بود که راستش کیسهای هم برای آن ندوخته بود سرهرمس. خیال کرده بود میرود و اینها را میبیند و گپی میزند و خدافظشما. میخواهم بگویم جوری نبود پیشاتمسفر کل قضیه که مثلن از توی آن رفاقتی دربیاید و معاشرتی، بعدش. کیا البته خیلی زود برگشته بود فرانسه. فارسی را خوب حرف میزد. کل کافهی ما یک ساعت هم نشده بود. تعریف کرده بودیم هرکدام که کجای دنیا ایستادهایم و چه میکنیم. کنجکاو شده بود که چهطور کار و بار سرهرمس را جمع کند با وبلاگنویسی و الخ. تعریف کرده بود از خودش که سرش با آدمهای معمولی است و دلش با یک دنیایی به کل متفاوت. اعتراف میکند سرهرمس که مجذوب این جمعِ اضداد آقای اسفندیاری شده بود در همان جلسه. که اصلن از یک جایی به بعد، ول کرده بود معاشرت با آن خانم و آن آقا و آن رفیق و الخ را. انگار که دوتایی، نشسته بودند ورور حرفزدن از همهی آنچیزهایی که جهانشان را میسازد و از دور، انگار اهلش نیستند هیچرقمه. ده سالای بزرگتر بود از سرهرمس. دنیا را هم خوب گشته بود. خبر هم انصافن خوب داشت از اوضاع جهان، از آدمها. فیلمِ کوتاه میساخت، خیلی مصمم و پیگیر. این جوری شده بود که بعد از نیمساعت، کرورکرور آشنای مشترکِ دورادور، روی کاغذ، داشتیم با هم. کرورکرور هم حرف. دو شب بعد، شبِ قبل از پروازش، آمده بود خانهی ما. نشسته بودیم در تراس. خودم را تماشا میکردم که دارم برایش از قصههایی میگویم که گفتنشان از من بعید بود، اینطور فوری، اینطور صمیمیوار. میخواهم بگویم گاهی هم هستند آدمهایی که بلدند دوروزه، جوری رسوخ کنند در دنیای شخصی و خصوصیِ تو، جوری ردپا بگذارند از خودشان، جوری اعتماد تو را جلب کنند که فاصلهی بیست سال را دو روزه پر کنی. که وقتی راهشان را کشیدند و رفتند سر خانه و زندهگی خودشان، یک تکهای از دلات را هم با خودشان برده باشند. یک حجم غلیظی از خاطرههای شخصیات را هم. ایمیل زده که دارد اینها را مینویسد. نوشته که آیا اجازه دارد یا نه. نوشتم برایش که زبان یک چیز لامصب و کوفتیای است برای خودش. خاطرههای من، قصههایم به فارسی اتفاق افتاده، تو اگر فرانسهشان کنی، میشود خاطرههای یک آدم دیگری. دخلی به من ندارد. بعد برایش قصهای از قصههای مارکوپولوی آقای کالوینو را تعریف کردم، از شهرهای نامریی. نوشتم که وقتی خاطرهای را برای دوستی تعریف میکنی، آن را دودستی تقدیم کردهای، اهدا کردهای به او. باقیاش مالِ خودش است. اختیارش را دارد. حالا تو هی بیا و بگو که این را جایی تعریف نکن. نشانیِ من را نده. نه آقا! رفته خاطرهات جا خوش کرده لای سلولهای خاکستری مغزِ طرفات. زبانِ فرانسهی سرهرمس هم البته مثل اسپانیایی و ژاپنیاش، تعریفی ندارد. نوشتم برای کیا که راستش خیلی هم کنجکاو نیستم ترجمهی فارسیِ نوشتهها را بخوانم. هروقت فیلمشان کردی، یک جوری بفرست برایم ببینم، همین. |
بدون گیل گمش و لینک عکس و اینا
ساسان عاصی و خواب بزرگ که این همه راه بیایند تا کامنتدانی سرهرمس، یعنی واقعن باید بالید آقا :دی
Post a Comment