« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-07-01 «آنهمه چراغ، آنهمه آدم، آنهمه شیوهی زندگی» زینب سالاروند Blow-Up آقای آنتونیونی را لابد یادتان هست، آنجا که دیوید همینگز عکسی را که از گوشهی پارکی گرفته، بارها و بارها آگراندیسمان میکند تا پی ببرد به راز آن جسدی که گوشهی بدنش در گوشهی عکس پیداست، عکسی که وقتی افتاده بود دنبال ونسا ردگریو تا سر از کارش دربیاورد، از قسمتی از پارک گرفته بود. «آگراندیسمان» آقای آنتونیونی یکی از غمگینترین فیلمهای عمر سرهرمس است. دربارهی رازهایی که هیچوقت باز نمیشوند، دربارهی آدمهایی که تکتک سلولهایشان همیشه در هالهای از «پنهانکاری» پوشیده شده و همین به طرز ناجوانمردانهای کنجکاویبرانگیزترشان میکند. اما مهمتر از این، فیلم دربارهی نزدیکشدنهای بیحاصل هم هست. دربارهی زومکردن تا انتها، دربارهی فاصلهای که باید گرفت با چیزها، گاهی، تا حقیقتشان را دید یا ندید، یعنی «نهبود» حقیقت را دید. نزدیکشدن لزومن به فهمیدن، درککردن نمیانجامد. گاهی هم به وقتی به سوژه نزدیک میشوی، «کلوز» میشوی، آنقدر چیزها جور دیگریست و آنقدر لکهها رنگشان فرق میکند تاریکی با تاریکی، که آدم نگران میشود. دلش میخواهد همیشه فاصلهای باشد. حکایتِ رفتنِ به خلوت آدمها هم همین است. رفتن سراغ آن لحظههای خصوصیِ بیپردهشان، که آدم اول خیال میکند این یکی را اگر ببینم، دیگر همهچیزی را خواهم دانست از آن آدم. خب عمومن این طور نیست. یعنی آدمها به هر حال مجموعهای هستند از زندهگیهای عمومی و خصوصی و مخفیشان. میخواهم بگویم عکسهای مجموعهی «داخلی، خارجیتر» زینبخانم سالاروند، یک پروژهای است در نقض خودش. در اولین برخورد خیال میکنم چه رسوخی کردم به خلوتِ این آدمها، به رختخوابشان. و میشود که ترسیم کنم صاحبرختخوابها را برای خودم از کتابی که نیمهخوانده روی تخت، اسپریِ آسم، تسبیح، عروسک، رنگ و طرح ملافهها و الخ. از آن چند خط موجز زیر عکسها، که چندسالهاند و کمیت و کیفیت تاهلشان، حرفهشان. انگار که این چند کلمهی زیر عکسها، دارد همان سویهی عمومیتر زندهگی آدمهای سوژه را نشانم میدهد. یک توضیحی را همین وسط مطلب بدهم. این که از جای خالی آدمها، از نشانههای حضورشان عکس بگیری، کلن از آن دستهکارهایی است که من را سر ذوق میآورد. شادابم میکند. این اولین باری نیست که خوشحالیام را بابت مجموعهی «خارجی، داخلیتر» ابراز میکنم. وقتی میگویم پروژه نقیض خودش شده، دارم از ارزش کار عکاس کم نمیکنم، دارم خیالِ خودم را راحت میکنم که با رفتن سراغ این خصوصیترین جاهای زندهگی یک آدمی هم، نمیشود بر این گمان بود که سقفی برداشته شده از روی اتاقی، رازی پیدا شده، گوشههای نادیده دیده شده. صرفن همان حضور عکاس بر بالای تخت/رخت کافیست تا حقیقت خودش را در حجاب کند. یک خاطرهی بیربط و بیهدف تعریف کنم. سالها پیش دخترکی بود که تازه به پیروی از سنتِ خانوادهاش به مردهای «نامحرم» ماچ نمیداد. و این داستانِ هفتهشت سالهگی دخترک بود. این وضعیت تشدید شد. حالا با اصرار مادرش هم راضی نمیشد جلوی «مردها» روسریاش را از سر بردارد. تنها جایی که با خیال راحت، و بدون احساس گناه گیسوهای پرپشتاش را پریشان میکرد و به باد میداد، وقتی بود که «مرد» از ویزور دوربین نگاهش میکرد. «عکس» جایی بود که با خیال راحت خودش را در آن بیحجاب میکرد. بعدها البته عاقبتبهخیر شد و این وسواساش نیز مرتفع شد. حالا هم خانمی شده برای خودش، بهتر از شما نباشد. Labels: از پرسهها |
Post a Comment