راستش حسن معجونی را نمیشود دوست نداشت. نمیشود وقتی حرف میزند قربانصدقهاش نرفت مدام. مهم هم نیست از چه چیزی حرف بزند. روی سن به بازی مشغول باشد یا کنارتان نشسته باشد به تعریفکردن خاطرهای. مهم اینجاست که حسن معجونی انگار از یک جایی به بعد در زندهگانیاش، تصمیم گرفته که مرز نداشته باشد. که هیچوقت نتوانید بفهمید کجا دارد زندهگی میکند و کجا بازی. همین بیمرزیاش را هم با خودش میبرد روی سن، میآورد پایین روی زمین، کنارتان.
«جهان چرا از این که هست دورتر نمیرود؟» اولین اجرای مونولوگهای این فصل گروه «لیو» است. بازخوانی «بارون درختنشین» آقای کالوینو. حسن معجونی نقش آدمی را بازی میکند که دارد تاملاتاش را در باب اجرای مونولوگوارِ این قصه با تماشاگر درمیان میگذارد. صحنههایی را بازی میکند، چیزهایی را میچیند، قصهاش را تعریف میکند. آدمک عروسکیای را نشانده روی نردبامی که پارچهی گلدار سبزی بر آن آویختهاند، که انگار درخت است. بعد یکجوری این بینوا را مینشاند روی پلههای نردبام، که تو ذهنات تمام تنهایی این «اربابزاده» را از همین نگاه خالی چشمهای عروسک احساس میکند. دستش که میگیرد دستهای عروسک را و بر فراز سرت به پرواز درش میآورد، آنقدر به موقع صدای حسن معجونی پایین میآید و سکوت میکند و فضا را یکسره در اختیار پرواز عروسک میگذارد که حضور عروسکگردان را، که درست جلوی چشم تو، در نور کامل، ایستاده، از یاد میبری. میخواهم بگویم اینجوری بلد است صدایش را بیکه در آن اغراق کند یا اوج و فرودهای معمول بدهد به آن، در همان خط آرام یکنواختش، مثل یک لالایی جلو ببرد. و خدا شاهد است این لالاییای که میگویم در توصیف صدای آقای معجونی، مرادم درست خودِ لالایی نیست، آن قصههای وقت خواب است که همهی کنشها و واکنشها، فراز و فرودهای قصه را در خودشان دارند، اما حواسشان هم هست که دارند کسی را میخوابانند، نباید فریاد بشوند.
«جهان چرا از این که هست دورتر نمیرود؟» را محمد رضاییراد نوشته است. کنکاش دلنشینی است دربارهی بنمایهی کتاب آقای کالوینو. دربارهی آن تلخی پسزمینهای که در قعر جایی از جهان قصهی مردی که زمین را رها کرد و زیستن روی درختان را برگزید. که چهطور درخت به درخت زمین را از فرازش پیمود و رسید به جایی که درختها «ناگهان» تمام میشوند. رسید به مرزی که فرارفتن از آن جز با رویاروییِ نهایی با نیروی جاذبه، با پرواز، میسر نمیشود.
اجرای گروه لیو را که از دست دادید، اگر جمعه عصر را سالن انتظامی خانهی هنرمندان نبودید، لااقل بردارید کتاب آقای کالوینو را بخوانید، با ترجمهی آقای سحابی. روحتان را به یک خلسهی بینظیری دعوت کنید.
|
دلم گرفت یهو سر هرمس
نظرم عوض شد و الان خیلی دوسش دارم، براش آرزوی موفقیت دارم :)
Post a Comment