« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-08-14



در «برخورد نزدیک از نوع سوم»، یکی از مهربان‌ترین فیلم‌های آقای اسپیلبرگ، آدم‌هایی هستند که هرکدام در پی الهامی که از «جایی دیگر» به سراغ‌شان آمده، سراغ کوهی با شکلی غریب را می‌گیرند و در جست‌وجوی آن جاده‌ها را به سمت مکان نامعلومی طی می‌کنند. ریچارد دریفوس از همان لحظه‌ای که شمایل کوه به او الهام شده، از هر وسیله‌ای استفاده می‌کند تا با ولعی ناشناخته، حجم این کوه را برای خودش بازسازی کند، تا سردربیاورد. از پوره‌ی سیب‌زمین تا خمیرریش. و در نهایت خاک باغ‌چه را وسط خانه‌اش علم می‌کند تا هیبت کوه را بسازد. ملیندا دیلن اما ناخودآگاه مدام روی کاغذ از شمایل کوه طرح می‌زند. دریفوس و دیلن از دو راه مختلف به کوه می‌رسند. نیت‌شان کشف‌کردن است. کشف‌کردن این که آن چیزی که حس کرده‌اند واقعن وجود دارد یا نه. طبعن نیروهای دولتی مانع نزدیک‌شدن‌شان می‌شوند. آن‌دو قصد می‌کنند از کوه بالا بروند. دور از چشم نیروهای امنیتی و ارتش. جایی از مسیر، وقتی به مانعی برمی‌خورند، دریفوس یک مسیر دیگر را با قاطعیت پیشنهاد می‌کند. دیلن می‌پرسد آخر تو از کجا می‌دانی؟ (نقل به مضمون) دریفوس می‌گوید: دفعه‌ی بعد تو هم مجسمه‌اش را بساز.

خداوکیلی هم کار سختی است حدس‌زدن و پیش‌بینی‌کردن از روی دو بعد. گاهی لازم است آدم یک چیزی را که تخیل می‌کند، یک جوری تخیل کند که بتواند دورش بچرخد.

Labels:



Comments:
اِ مگه تا الان دوبعدی تخیل می‌کردی؟ :ي
 
اوهوم، رو کاغذ :دی
 
چاربعدی‌شو نکردی اوه‌اوه!‏
 
Post a Comment