پارهای جگر
1
روایتی وجود دارد از یک سکانس حذفشده در «گزارش» آقای کیارستمی. سکانسی که در همان برههی سالهای تبدار اکران فیلم، به خواستِ آقای کارگردان از فیلم بیرون آورده شده بود، برای همیشه. در نسخهای که الان وجود دارد، یک جایی مردِ فیلم به خانه میآید و زنش، شهرهخانم آغداشلو (در- بیشک- بهترین بازیِ عمرش) را به باد کتک میگیرد. بدجور هم میزند بیمروت. راویِ روایتِ مذکور، اعتقاد دارد که برای تماشاگر، این خشم بیعنان مرد، و این بروز فیزیکی و شدیدش، قابل هضم نیست مگر این که بداند قبل از آن بر سر و تهِ مرد دقیقن چه رفته است. روایت میگوید که درست قبل از این سکانس، فصلی بوده که مرد و رفقایش به روسپیخانهای رفتهاند و دل و زیردلی از عزا درآوردهاند. راوی اعتقاد دارد که احساس گناهی که مرد به صورت ناخودآگاه داشته از این عمل، منجر به چنین بروزی شده است. خشمی که مرد از خودش، از عملش، داشته فرافکن شده روی زنش. مرد تمام حس حقارتی که ناشی از همبستری با یک روسپی بوده، برداشته هوار کرده روی زنش، تا خودش را خالی کند.
2
نوستول بزنیم. یکی هم باید بردارد بنویسد از مجاورت دلنشین لُختی و آفرینش. از آن عکس آقای پیکاسو که تقربین برهنه، در کارگاه نقاشیاش ایستاده و مشغول خلق است. از این که چهطور لباس تن را، پوشش را که بکَنی، انگار از روی روحت هم یک کاورهای مزاحمی را حذف کردهای. بیواسطه که شدی با تنت، ایدههایت هم سر دل راحتتر متصل میشوند به ابزارها، اندامهای زایش اثر هنری. انگار حجاب تن و پیرامون که برداشته میشود، راه مستقیمتری بین آنچه در ذهن است و آنچه روی کاغذ/بوم/فیلان خواهد آمد برقرار میشود. داشتم فکر میکردم آشپزی هم از این قاعده مستثنا نیست، هست؟
3
بیابانی حوالی ساوه. صلات ظهر. دارم با 160تا میرانم. تنها. موسیقی به قدر کفایت هست، بطریِ نیمهیخزدهی آب هم. و موبایلی که آنتن نمیدهد هیچرقمه. خوشحالم. از این تنهایی پاریستگزاسطور وسط بیابان حال مطلوبی دارم. با خودم فکر میکنم این انزوای اجباری از شهر همیشه هم بد نیست. گاهی آدم خوشبختیاش همینقدر ساده و لحظهای مهیا میشود. کفش خوب و محکمی پایت باشد، تیشرت سبک و راحتی تنت، و کولر ماشینت هم بهسامان باشد. باکت پر، دو پاکت مارلبروی بازنشده و دوربینی که توی داشبرد جا خوش کرده، برای یک شایدِ محتمل. به «ای ساربان» نامجو که میرسم، سرعتم را کم میکنم.
4
یک وقتی، یک آدمِ خیرخواهی تخمِ لقِ «برای کسی بمیر که برایت تب کند» را در من کاشت، سالها پیش، حوالی بچهگی. لابد برای حفاظت. این جمله شد یکی از بنیادیترین قانونهای شخصیِ من، برای تنظیم روابطم با دنیا و آدمها. هنوز هم گاهی دارم تاوانش را پس میدهم، راستش.
5
حوالی هشتسالهگی، مجلسی مردانه در خانهای که ورودی و ایوانش یادم مانده، که کمد چوبیای کنار راهرو داشت. رفته بودیم در اتاقی که یک دیوارش کتابخانه بود. جلسهای بوده شبیه مجالس دعا، ندبه شاید. حوصلهام سر رفته بود از نشستن. برگشته بودم به سمت کتابخانه. جزوهی افستشدهی نازکی را برداشته بودم: یک جلویش تا بینهایت صفر، نوشتهی علی شریعتی. (شریعتی هیچوقت نویسندهی مورد علاقهی من نشد. هیچوقت شیفتهی جذابیت و تاثیرگذاری قلم و اندیشهاش نشدم راستش. همیشه یک عنادی در من بود در برابر همهی آنهایی که با آبوتاب و هیجانِ کلامی، میخواستند حرفشان را در سرم فرو کنند. امروز هم صدای آدمها که از یک دسیبلای که بالاتر میرود، گوشهایم به قولِ یزدیها، چُفت میشود، نمیشنوم. خودم؟ خودم تا دلتان بخواهد به صدایم هیجان میدهم وقتهایی که میخواهم شنونده را تهییج کنم و با خودم همراه، عکسش اما جواب نمیدهد روی من. شرمنده) همانجا تمام کتاب را خواندم. وحشت کرده بودم از این همه تهنداشتنِ صفرها. اولین مواجههی من بود با وادیِ بینهایت و حیرت. ترسیده بودم. احساس پوچی غالبترین احساسی بود که بعد از خواندن کتاب آقای شریعتی، که به گمانم قصدش این بود که عظمت خداوند و عالم را به زبان ساده برای کودکان بیان کند، داشتم. ناامیدی و یاس از این که دنیای اعداد این همه ته ندارد. از این که به هیچ کجایش نمیشود که آدم قبایش را بیاویزد. بعدها، لذتِ «ریاضیاتجدید» را که میبردم، با این پوچی و بیمعناییِ ذاتی اعداد خو گرفته بودم، کمکم.
6
آقای رولان بارت، در کتابِ «اتاق روشن»، وقتی از عکس و چگونهگی تاثیر آن بر خودش حرف میزند، از دو کلمهی «استودیوم» و «پونکتوم» استفاده میکند. استودیوم را تقاضای چیزی، میل به کسی و گونهای سرسپاری کلی و پرشوقوشور، اما بدون هیچ حس تیز و خاصی معنی میکند که از فرهنگ نشات میگیرد و زیرساختهایی خارج از «عکس» موردنظر دارد. استودیوم همان چیزی است که باعث میشود از عکسی خوشمان بیاید یا نیاید، دوستش داشته باشیم یا نه. استودیوم را از مرتبهی «دوستداشتن» میداند نه «عشقورزیدن». چیزی که میل و ارادهی «کممایه» را برمیانگیزد. کشش مبهم، فرّار و بیمسوولیتی که به مردم، سرگرمیها، کتابها و لباسها داریم و تشخیص میدهیم که «خوب و درست» هستند. استودیوم را قراردادی معرفی میکند بین آفریننده و مصرفکننده که از گونهای آموزش عمومی، حتا، میآید. غافلگیری و شگفتیآفرینی سطحی، تحریک و برانگیختن عمومی احساسات، یا «احساساتِ عمومی» اگر بخواهم دقیقتر بگویم، بی که سرخوشی یا رنجی و رنجش و خراشی در بیننده ایجاد کند، از کارکردهای ناشی از استودیومِ هر عکس است. پونکتوم اما عنصری است که از صحنه بیرون میآید، استودیوم را میشکند، همچون تیری پرتاب میشود و در بیننده فرو میرود، رد از خود به جا میگذارد، زخم حتا. آقای بارت وقتی از عکسی مینویسد، پونکتوم آن عکس را جزیی، معمولن کوچک، از خود عکس میداند که ناگهان خودش را بی هیچ دلالتی بر چیزی دیگر، بر ما عیان میکند. (مثل بندِ باز کفشی در عکسی از چند پسربچه که در قالببندی و استراکچر کلی عکس، جای ویژهای هم نداشته اتفاقن) آقای بارت پونکتوم عکس را امری غیرارادی از سوی عکاس میداند، کیفیتی که بیش از آن که ناشی از «دیدن» عکاس باشد، نتیجهی حضور اوست در لحظهی عکاسی، نتیجهی «بودن» عکاس. بر همین اساس، آقای بارت اساسن چیزی را واجد شرایط پونکتوم میداند که توسط عکاس در آنجا قرار داده نشده باشد، باشد اما بودنش را از توجه بیننده اخذ کرده باشد، نه دقتِ آفریننده: جزیی از عکس که بیننده را به خارج از کادر هدایت میکند، به جایی دیگر، کلن.
7
شهره مهران در سری تازهی نقاشیهایش، تصویر متهمانی را میکشد که دستشان را برای شناختهنشدن جلوی صورتشان گرفتهاند. این عکسها در روزنامهها چاپ میشوند و کنارشان شرح سیاهکاریهای همان افراد نوشته میشود. شرحهایی که همه از یک شابلون بیرون آمده است. تا مدتها خیال میکردم تنها این خبرنگارهای صفحات حوادث هستند که اینطوری این همه بنمایههای قصههای تریلر و جنایی را با یکساننویسی و سادهسازی قصههای هرکدام، نابود میکنند. جوری که انگار فقط اسامی و شهرها تغییر میکند، قتلها و از همه مهمتر، انگیزههای جنایت همگی از روی یکیدو الگو نوشته میشود. اعتیاد و حسادت و خیانت و عاشقی و دوسه مورد مشابه دیگر، البته که خاستگاه اصلی جنایت و جنحه است، ولی ضربشان که کنید در تعدد و تکثر آدمیان، هزارجور قصه باید از خمره بیرون بیاید. که نمیآید. از صفحات حوادت روزنامههای ما لااقل درنمیآید. ماموران و منشیان دادگاههای خانواده و جنایی، ماموران جزء کلانتری هم همدستانِ خاموش این تخریبِ مایههای قصهها هستند. آدمهای بیحوصلهای که با دست و لحن خودشان اظهارات متهم را از حفظ روی برگههای بازجویی مینویسند و میدهند دست متهم، تا امضا کند. تنها جایی که تخیل و داستان وارد این حوزه میشود، قصهپردازیهای دستگاه قضاوت و همپیالهگان مطبوعاتیشان است در شرح سیهروزیهای مفصل متهمین سیاسی. آدمهایی که اتفاقن برای تهییج و اقناع افکار عمومی، تا دلتان بخواهد پیچوخمها و انگیزهها و ماجرا میچپانند لابهلای شرح زندهگیشان. نمونههای تخیلات رفقا را در همین یکوسال و اندی اخیر، دیدهاید و تفریحتان را هم کردهاید از این حجم خام قصهسازی و انگیزهپروری.
8
میگویند در یک رابطه، گاهی یکی باید «مادر» رابطه باشد، بخشنده و پذیرا و صبور. دیگری هم گاهی باید «پدر» رابطه باشد، بغلکننده و بزرگ و مهربان. بیکه تن بدهد به تنشهای آن لحظهی رابطه. مادر/پدر رابطه بودن یعنی آدم بتواند برای دمی از رابطه بیاید بیرون، برود آن بالا، برای هر دو طرف بزرگی کند. این را آدمها یاد نمیگیرند، یا بلدند، یا نیستند. کاریش هم نمیشود کرد. گاهی هم خب پیش میآید که آدم میشود «عمو»ی رابطه، «عمه»ی رابطه (فحش میخوری، بله!) یا اصلن «همسایه»ی رابطه، گاهی آشی ببری و چراغ راهرو را خاموش کنی و بچه را نگه داری تا پدرومادرش برسند، سوالی هم نمیپرسی، طبعن. میخواهم بگویم در زندهگانی پیش میآید که آدمی «بقالِ سر کوچه»ی رابطه هم باشد، طوری نیست، نگران نشوید.
9
آقای بارت وقتی از تفاوتهای برهنهنگاری و اروتیسم در عکاسی حرف میزند، اولی را در حوزهی استودیوم میداند. نمایش بتوارانهی اندامهای جنسی، و تبدیل آن به ابژهای ساکن که سرگرم میکند اما کمی بعد ملال میآورد، بی که خیال بیاورد. تصویری که هیچ پونکتومی در خودش ندارد. عکس اروتیک اما اندامهای جنسی را به ابژه و موضوع مرکزی عکس تبدیل نمیکند، حتا شاید کاملن هم نشانش ندهد. جوری که تماشاگر مجبور میشود به خارج از کادر سفر کند. برود یک جایی که «او به عکس جان بدهد و عکس به او». آقای بارت اضافه میکند که عکس برهنهنگاری خودش را صرفن به نمایش میگذارد، در اختیار نمیگذارد، سخاوت ندارد.
10
چند تا خبر برایتان تعریف کنم. مردی جهانسومی را در فرانسه دستگیر کرده بودند که 55 بچه را در شرایطی نامناسب در خانهی کوچکش نگهداری میکرد. بچهها همه بچههای خودش بودند، از 55 زن مختلف. دولت فرانسه مجبورش کرده بود که شرح ماوقع بدهد. تعریف کرده بود که هر کدام از این زنها را یک جور ملاقات کرده، یکی در بار، دیگری در خیابان، دیگری در سفری به بلاد خودش. خبر دوم را بگویم. مردی در تونس در 130 سالهگی امسال روزه گرفته بود و شکرخدا به سلامت بود. کشاورزی میکرد. پدرش هم عمر زیادی کرده بود. جوری که مثلن خودِ همین آقای 130ساله را وقتی 95 ساله بوده ایجاد کرده بوده. امیدوار باشیم کلن. خبر سوم را یادم نیست از کدام کشور خوانده بودم. مردی که 90 زن داشته، همزمان. قاضی مجبورش میکند همه را از دم طلاق بدهد جز یکی. رضایت نمیدهد. بازداشت میشود. عین 90 زن جمع میشوند جلوی آقای قاضی، قاضی را تحت فشار میگذارند برای آزادی مرد. میگویند ما همهگی راضی هستیم و هیچ مشکلی هم الحمدلله نداریم. پایان اخبار.
11
در فرمانِ ششم آقای کیشلوفسکی، پسرکی که زن را از پنجرهاش «دید» میزند، بر اساس تقسیمبندی آقای بارت، در ساحت برهنهگی سیر میکند. از پشت پنجره/ شیشه، بی که چیزی نصیبش بشود، تماشا میکند. بدن زن ابژهی بیخاصیتی است که تمام هوش و حواس پسرک و ما را به خود، جلب میکند. قصه وقتی بار میگیرد، قوام پیدا میکند که زن پسرک را به آپارتمانش میخواند، دستش را میگیرد، و همانطور که پوشیده در لباس نشسته، دست پسرک را روی زانو و رانهایش قرار میدهد. پسرک میمیرد از عیش، و کمیبعدتر، کلن میمیرد از دنیایی که تا پیش از این در آن بود. با لمس زانوی زن، پسر وارد حوزهی اروتیسم شد. زن پایش را سخاوتمندانه در اختیار دستهای پسر گذاشت. پسر دیگر به حوزهی برهنهگرایی/برهنهبینی برنمیگردد. چیزی جاندارتر را تجربه کرده است. آدم هم که به عقب برنمیگردد کلن، برمیگردد؟
12
کمی هم بترسانمتان، همینجوری. از آدمی که اصول مشخص شخصی دارد، قوانینِ خودساخته، بیشتر باید ترسید، در حالت کلی. قوانین شخصی همیشه جایی فراتر از قوانین عمومی، عرف، قرار میگیرند. آدمهایی که اصول مشخصی برای خودشان دارند در زندهگانی، وقعی به اصول عمومی و مالوف نمینهند، خیلی راحت میتوانند قوانین عمومی بشری را زیر پا بگذارند، چون دستآویز محکمتر و نزدیکتری به خودشان، برای خودشان دارند. این را چرا دارم میگویم؟ خودم هم نمیدانم. یک هراس لحظهای مبهم و بیربطی آمد و رفت. شما هم بروید دیگر کمکم.
|
و صد البته که بند دوازدهم این پست علیرغم شیرینی ی بی حد و حصرش ، بهیچوجه باعث نشده که آب از لک و لوچه ی کامنتگذار راه افتاده و به فکر اهداف غایی باشد . چه اینکه برای آدمی که قند خونش بالاست شیرینی سم مهلک است و اسباب تهلکه !
تو خدایی هرمس .خدا
اصلا از آهنگ شروعش هست تا قطع مهمترین حادثه ی بریده شده تا فردا شب اش.
Post a Comment