میگویم دوسه هفتهست که دارد اذیت میکند. کاری کرده که مدام باید حواسم به آمپرش باشد. بازی در میآورد اینروزها. میگوید اگر آب کم میکند مال این است که واشرسرسیلندرت ترسیده. میگویم یعنی شل شده؟ نیمسوز؟ میگوید نه، ترسیده. چندباری جوش آوردی، بعد ترسیده. همینروزهاست که یک جایی ولت کند، وسط یکی از این جادههایات. میگویم کلن خسته شده. نفسش سنگین شده. خودش را میگویم. سه سال است که هر روز دارد قریب به دویست کیلومتر میدود. خسته شده. همین. وگرنه که ترس ندارد جوشآوردن. فوقش یکی از همین روزها وسط یکی از همین جادهها ولش میکنم میروم.
|
Post a Comment