« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-10-23 آقای یوسا در «در ستایش نامادری» حواس آدم را دائم پرت میکند از اصل ماجرا، از اصل هولناک ماجرا. دستت را میگیرد میبرد یک جایی در بهشت کَپَلها و سرینها، جوری تمام کلمهها را متمرکز میکند روی تنِ زن، که یادت برود در قصهی یکخطی داستان چه اتفاقی دقیقن دارد میافتد. آقای یوسا با جسارت تمام حاشیه را آنقدر دقیق و پررنگ و باجزییات تصویر میکند که متن را گم میکنی. تنها در پایان ماجراست که دوزاریات میافتد آن همه دلای که داده بودی به شرحِ جزییات تنشوییِ شوهر، به ریزقصههای تابلوهای نقاشی، لابهلای قصهی پسرک و نامادریاش، چهقدر به کارت نمیآید وقتِ روبهروشدن با واقعیتِ شگفتانگیز روایت.آقای یوسا در ستایش تن آنچنان شعبده میکند که آدم خیال میکند در سرزمین شخصی خودش، خانه و موطن خودش نشسته، همانقدر امن و آرام. مثل تنِ کسی که دوستش میداری. مثل کسی که تنش را دوست میداری. مثل شهر خودت، جایی که کوچهها و پسکوچههایش را چشمبسته بلدی. جوری که هیچ کنج و دنجای غافلگیرت نمیکند. «آشنایی»، بهترین واژه است برای توصیف این وضعیت. میدانی از کدام خیابان که بروی به کدام میدان میرسی، کدام ساختمان کجا سربهفلک کشیده، کجا، کدام جوی آب روان است، کی که دستت را فشار بدهی روی زنگ، پنجرهای آن بالا به لبخند باز میشود و دعوتت میکند. بی که هیچ غریبهای در تاریکیِ پسِ پشتِ کوچهای بنبست، تو را از جا برهاند. در بهشتِ تن، در بهشتِ تنِ معشوق، همیشه همهچیز همانی است که بود، که باید باشد. همهچیز «حاضر» است، نه خیالی، نه سودایی و نه تاریخای، تو را از جای خودت دور نخواهد کرد. شهری که خانهای از آن خود، «اتاقی از آن خود»ت داری در آن، دستنخورده و هرلحظهمنتظر تو. آقای یوسا از تن که میگوید، این همه میگوید، همزمان، به یادت میآورد که در برابر این بهشتِ امن، روح و روان، ذهنِ دیگری چهقدر غیرقابلدسترس است. چه همهی آن چیزی که در آن لحظهی تماس، در دستان توست، از گوشت و پوست و استخوان است و لاغیر. الباقی به تو تعلق ندارد. لااقل هیچوقت به تمامی به تو تعلق ندارد. آقای یوسا حق دارد که اینگونه به ستایش تن برمیخیزد: تنها «خانه»ای که به تمامی در تسخیر توست، برای توست. آقای یوسا حق دارد که دوسوم داستان را فقط به تن اختصاص میدهد. در آن غور میکند و برای هر گوشه و کنارش، مدیحهای دارد درخور. پ.ن. لینکِ نسخهی پیدیاف ترجمهشدهی «در ستایش نامادری» را سرهرمس در دواتِ آقارضای قاسمی پیدا کرده بود. Labels: ادبیات، همهچیز و هیچچیز |
تو رو زئوس از این چیزا پیدا کردین بازم خوانندگان بارگاهتون رو شریک کنین . ثواب داره به خدایان المپ!
Post a Comment