غروب نشده بود هنوز که زنگ زد، دستپاچه. هربار ایمیل مهمی میفرستد بلافاصله بعدش تلفن میکند که خبر بدهد. انگار نگران است. نگرانِ چی، نمیدانم. تازه افتاده بودیم در پیچوخمهای هراز، بعد از آمل. ویگن گوش میکردیم سهتایی. صدایش هیجان داشت. گفت یک چیزی از آدونیس پیدا کرده که لنگه ندارد. بابِ طبعِ خودمان. به فرانسه. ترجمهاش کرده به فارسی. همان لحظه ایمیل کرده. گفتم تا برسم تهران میشود نیمهشب. صدایش سرد شد. گفت خب.
|
Post a Comment