« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-11-08

صبح، سنگین و کلافه رسیدم سر خروجی مدرس توی صدر. خواب مانده بودم. ساعت ده صبح بود. دل دل کرده بودم که بروم سرکار یا نروم. صد بار توی ذهنم زنگ زده بودم و گفته بودم امروز نمی‌آیم. بعد خودم را دلداری داده بودم که این وقت صبح مسیر خلوت است و زود می‌رسم. روی تابلوی سمت راستی راهنمای ترافیک نوشته بود: مدرس شمال «سنگین» چمران « سنگین» روی تابلوی سمت چپی نوشته بود مدرس جنوب «سنگین». دلم می‌خواست همانجا سر فرمان را کج کنم و برگردم خانه، قایم شوم زیر لحاف و تا شب از جایم تکان نخورم. دلم می‌خواست ماشین را ول کنم و بدوم. دلم می‌خواست بنشینم گریه کنم. همه‌اش به خاطر یک تابلوی کوفتی. باید یک نامه بنویسم به مسئول این تابلوها و بگویم سر صبحی اینقدر خشن و راستگو نباشد. گور بابای حقیقت! باید بعضی صبحها دروغکی بنویسد چمران شمال روان. مدرس روان. اصلا همه جای تهران روان. هوا آفتابی. شهر امن و امان. زندگی خوب، شیرین . آن وقت صبح با آن حال خراب زیادی شهامت می‌خواهد پیچیدن توی سنگینی. توی دود. توی درد.

(+)


Comments:
خودمون برای خودمون سخت کردیم
واقعا نمی شه رفت یه شهر دیگه غیر تهران
 
واقعا" ! واقعا" نمیشه به فرمایشات رییس جمهور محترم جناب دکتر ، توجه کرد و از تهران رفت ؟! آخه اینم شد شهر با این اتوبان های درپیت و دایما" سنگین ! مخصوصا" اتوبان صدر که هفت روز هفته ، هشت روزش نوشته سنگین . همش تقصیر اون سه ملیون نفریه که حرف جناب دکتر رو گوش نمیدن و از این شهر نمیرن . خب برین دیگه . ای بابا !
با احترام به ناشناس بالایی البته .
 
پر واضح است که با انحلال دانشکده علوم پزشکی ایران، با هدف تمرکز زدایی در پایتخت شاهد ترافاکی روان تر باشیم.
 
هه ! كامنت دوني! چقدر وقت بود گذارم به اينجا نيفتاده بود. جاي مكعاصي خالي.
 
کاش همه ی درد این شهر،همین ترافیک همیشه سنگین،همین شمار جمعیت همیشه در حال انفجارش بود!
هر جای این شهر، این مملکت، ظن میبرم حتی این زمین، دست بذاری درد میکنه،و ما گاها طی مسیری که بهش میگیم زندگی، با این آماس هاشون مواجه میشیم، مثل اون روز صبح از زندگی شما
 
Post a Comment