« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-12-11

بعد ارشد تار بزند...

محسن ضجه می‌زد که مهر او عکسی بر ما نیفکند. ضجه می‌زد طفلک. صدا هوای گرگرفته‌ی میگون را پاره می‌کرد، صدا دود را پاره می‌کرد، نفس حنجره را، که عکسی نیفکند. بعدتر اما ارشد تار می‌زد، تارش سکوت را پاره می‌کرد، زمستان بود، اخوان بود، سلام‌ش را نمی‌خواستند پاسخ گفت. ارشد بالا می‌رفت، پایین می‌آمد، صدایش را، سلامش را نمی‌خواستند پاسخ گفت. زمستان بود. بعد باز ارشد بود، تار بود، شعله بود که می‌رقصید، کمی قبل‌تر، گل‌ریز، با تمام وجود. امپراطور نشسته بود، نامه نوشته بود که دوست باشید، دوست داشته باشید، مهر بپاشید، امیر خندیده بود، امیر دور شده بود و خندیده بود، ارشد هوا را بیرون داده بود با کلمه‌هایش، نیچه خوانده بود، تار زده بود، شعله رقصیده بود، گل‌ریز و گل‌ناز و گل‌چهره، مپرسیده بود امشب. کلن گل‌چهره نباید بپرسد، گل‌چهره‌ها نباید، ارشد چشم‌هایش را بسته بود امشب، گل‌نار رقصیده بود، که هوا بس ناجوان‌مردانه، زمستان است، سلامش را، امپراطور از پله‌ها بالا رفته بود، هوا پایین آمده بود، سرد بود، تاریک بود، پیچاپیچ بود جاده که نمی‌رسید به ارشد که تار می‌زد، فرهاد که گل از گل‌ش، ارشد که تار، که هوا تار بود، صدا تار بود، گل‌چهره نپرسیده بود، گل‌چهره‌ها نباید، ارشد دستِ دخترکانِ کرد را گذاشته بود در دستانم، مریوان اردی‌بهشت بود امشب، گفته بودی که باید نوشت، باید این‌ها را، باید گل‌چهره‌ها را تن کشید به اخوان، به باغ مطبق که اردی‌بهشت‌ها ارشد نباید تار بیفکند، مریوان را، خدا را، امشب.

Labels:



Comments: Post a Comment