« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-12-26 ژان بودریار کتابی دارد بهنامِ توهّمِ پایان و در فصلی از این کتاب که عنوانِ جادوییِ چگونه میتوانی از روی سایهات بپری، وقتی دیگر سایهای نداری؟ را برایش انتخاب کرده، از مردی مینویسد که «با چتری زیرِ بغل، زیرِ باران قدم میزد. وقتی از او میپرسیم که چرا چترش را باز نمیکند، پاسخ میدهد «دوست ندارم احساس کنم تا تهِ همهی امکاناتم رفتهام.» این گویای همهچیز است؛ تا تهِ امکانات رفتن اشتباهِ مطلق است و رسیدن به نامیرایی، امّا نامیراییِ تمامیتبخشیدن و افزودن و تکرارکردنِ خود. به گونهای متناقض، تا تهِ امکانات رفتن مغایرت دارد با دانستنِ اینکه چگونه پایان بیابی. رسیدن به سرحدّاتِ خاصّ خود، یعنی دیگر پایان را در اختیار نداشته باشی. این یعنی حذفِ مرگ بهمنزلهی افقِ زندگیبخش. و یعنی ازدستدادنِ سایه، و درنتیجه، عدمِ امکانِ پریدن از روی سایه ـ چگونه میتوانی از روی سایهات بپری، وقتی دیگر سایهای نداری؟ به دیگرْ سخن، اگر میخواهی زندگی کنی، نباید تا تهِ امکاناتت بروی.(+) |
این تنها دارایی ای است که باید تا آخرش را استفاده کنیم . . .
Post a Comment