« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-01-29


ایمان افسریان
Untitled, Oil on canvas, 75x80 cm, 2008


آینه‌های ایمان افسریان آینه هستند اما شما را در خودشان نشان نمی‌دهند. در واقع هیچ‌چیز خاصی را نشان نمی‌دهند. همین‌جور برای خودشان «فقط» آینه هستند، مستقل، تنها و البته محزون. انگار آدم فقط باید روح باشد تا بتواند آینه را این‌جور تجربه کند، این‌جور خالی. گاهی، بی‌که مسابقه‌ای در کار باشد، نقاشی خیلی راحت می‌تواند از عکاسی جلو بیفتد، وقتی قرار بر نمایشِ ذاتِ چیزهاست. ذاتِ آینه اما مگر نشان‌دادنِ آن‌چیزی نیست که در مقابلش نشسته، پس چرا در آینه‌های آقای افسریان این همه «تهی» هست و لاغیر.

یک بار، در نمایش‌گاه گروهی با موضوع «ونگوگ»، آقای کیارستمی چشم‌اندازی از یک علف‌زار را تصویر کرده بود. آن تهِ کادر، آقای ونگوگ ایستاده بود پشتِ بوم‌اش، سرش را آورده بود از کنار بوم، به دوربین خیره شده بود. آقای کیارستمی ونگوگ را در قاب تابلوهای خودش قرار داده بود و از زاویه‌ی دید «آن‌چیزی که ونگوگ به آن می‌نگریست»، از زاویه‌ی دیدِ «مدل» به آقای نقاش نگاه کرده بود.

تجربه ی ایستادنِ روبه‌بروی آینه‌های آقای افسریان، تجربه‌ی حذف‌شدنِ نقاش است، تجربه‌ی نگریستن به آینه و ندیدنِ هیچ‌چیز، یا دیدن «هیچ» است. تجربه‌ی تنهایی مضاعف، آن‌قدر که حضور نقاش هم احساس نشود. برای همین است که این‌طور آدم را نگه می‌دارد.

یادم نمی‌آید در کارهای آقای افسریان فیگور هیچ آدمی را دیده باشم. به‌جای آن، تا دل‌تان بخواهد، خودم را دیدم. لحظه‌های منجمدشده‌ای از خاطره‌ها و خواب‌هایم را دیدم. لحظه‌هایی به قول این رفیق‌مان، پر از بو و حس و ساعت. مثل یک غروبِ کهنه در خانه‌ای قدیمی، یا ویترینِ یک خواروبارفروشی ساده در شهری کوچک، شبی دیر. در مجموعه‌ی اخیر، در گالری اثر، (البته حساب آن دو قابِ آفتاب‌دار را جدا باید بکنم، آن‌ها را می‌گذارم در یک کناری، برای یک وقت دیگر) اتمسفر غالب نقاشی‌ها، همین لحظه‌های تنها و غمگین بود. پنجره‌ها و آینه‌های خالی. پیشنهاد می‌کنم بروید لااقل مجازی هم که شده، یک گشتی بزنید این‌جا. حیف است.

Labels:



Comments:
تو هم که ذوب در کیارستمی هستی
 
عالی بود این معرفی...
داغونم کرد سیل هجوم خاطرات
 
Post a Comment